على اكبر دهخدا
1208
امثال و حكم ( فارسى )
كسى بىبهانه بگيتى نمرد . . . بمرد آنكه نام بزرگى نبرد . ) فردوسى . كسى بيهده جنگ هرگز نجست بهبينند باز آرمش تندرست ؟ . . . ) فردوسى . كسى جو نكاشت كه گندم درو كرد . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود . كسى چشم دل را بسوزن ندوخت دو گيتى برستم نخواهم فروخت . . . ) فردوسى . نظير : بگو مبين چشم مىبندم بگو مشنو پنبه به گوش مىنهم بگو مدان نمىتوانم . كسى چه عيب كند مشك را بغمازى مرا به گفتن بسيار عيب نتوان كرد . . . ) ظهير . كسى خستهء مهر دلبر بود كه او از زر و زور لاغر بود ( هر آنكس كه شد كامران در جهان * پرستش كنندش كهان و مهان . ) فردوسى . كسى دارد از علم عالم فراغ كه او چون قلم خورد دود چراغ ( بكان كندن آيد زر از كان تنگ * و زين كان بجان كندن آيد بچنگ . . . ) امير خسرو . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود . كسى دشمن خويشتن پرورد بگيتى درون نام بد گسترد . فردوسى . كسى دعا مىكند زنش نميرد كه خواهرزن نداشته باشد . غالبا خواهر به شوهر خواهر خود شوى كند . كسى را بگور كسى نميگذارند . نظير : من اگر نيكم اگر بد تو برو خود را باش * كه گناه دگرى بر تو نخواهند نوشت . حافظ . كسى را پاسبان باشد كه در خوان باشدش كالا دلى را معرفت باشد كه در جان باشدش ايمان . . . ) فخر الدين مطرزى . كسى را جهانبان ز بن نافريد كه از پيش روزى نكردش پديد ترا داد و آنكس كه پيوند تست دهد نيز آن را كه فرزند تست . اسدى . رجوع به : الرزق على اللّه ، شود . كسى را در اين بزم ساغر دهند كه داروى بيهوشيش در دهند . سعدى . رجوع به : آن را كه خبر شد . . . ، شود . كسى را در غريبى دل شكيباست كه در خانه نباشد كار او راست . ويس و رامين . كسى را دهد تخت شاهى خداى كه با فر و برز است و باهوش و راى . فردوسى . كسى را ز تركان نباشد خرد كز انديشهء خويش رامش برد . فردوسى . رجوع به : اترك التروك . . . ، شود . كسى را ز دانش نديديم رنج ز شاهان داننده يابيد گنج . . . ) فردوسى .