على اكبر دهخدا

1585

امثال و حكم ( فارسى )

كه دارد بفر اهرمن را به بند * خداوند تيغ و كلاه و كمند . . . * . . . به من بازگوى آنكه شاه تو كيست * چه مردى و آئين و راه تو چيست بنزد كه جوئى همى دستگاه * برهنه سپهبد برهنه سپاه بنانى تو سيرى و هم گرسنه * نه پيل و نه تخت و نه بار و بنه بايران تو را زندگانى بس است * كه مهر و كله بهر ديگر كس است كه با پيل و فر است و با تاج و گاه * پدر بر پدر نامبردار شاه به بالاى او تخت را شاه نيست * بديدار او بر فلك ماه نيست هر آنگه كه بر گاه خندان شود * گشاده لب و سيم دندان شود ببخشد بهاى سر تازيان * كه گنجش نگيرد ز بخشش زيان سگ و يوز و بازش ده و دو هزار * كه با زنگ و زرند و با گوشوار بسالى همه دشت نيزه‌وران * نيارند خورد از كران تا كران كه او را بباز و بيوز و بسك * كه در دشت نخجير گيرد به تك سگ و يوز او بيشتر زان خورد * كه شاه آن به چيزى همى نشمرد ز شير شتر خوردن و سوسمار * عرب را بجايى رسيده است كار كه تاج كيان را كند آرزوى * تفو باد بر چرخ گردان تفوى شما را بديده درون شرم نيست * ز راه خرد مهر و آزرم نيست بدين چهر و اين مهر و اين راه و خوى * همى تخت و تاج آيدت آرزوى جهان گر به اندازه جوئى همى * سخن بر گزافه چه گوئى همى . . . * . . . تو جنگ چنين پادشاهى مجوى * كه فرجام اين خوارى آيد به روى نبيره جهاندار نوشيروان * كه با داد او پير گشتى جوان پدر بر پدر شاه و خود شهريار * زمانه ندارد جز او يادگار جهانى مكن پر ز نفرين خويش * مشو بدگمان اندر آئين خويش كه تخت كيان چون نباشد نژاد * نجويد خداوند آئين و داد . فردوسى . قال اردشير بن بابك : سعادة الرعية فى طاعة الملوك ، و سعادة الملوك فى طاعة الممالك . كتاب التاج للجاحظ . و كانت ملوك فارس اذا رأت احدا فى هذا الحال التى وصفنا من شره المطعم و النهم