على اكبر دهخدا
1207
امثال و حكم ( فارسى )
تازد * سعدى افتادهايست آزاده . . . ) سعدى . كس نيايد به زير سايهء بوم ور هماى از جهان شود معدوم . سعدى . كس نى سوار ديد كه باشد مصاف دار وزنى ستور ديد كه در ره غبار كرد . خاقانى . كسى آتش تيز كى كرد بند اگر بند خواهى ز من بيگزند . . . ) فردوسى . كسى آمد كش از خواب بيدار كند . ( يعقوب [ ابن ليث ] . . . رسولى بنزد محمد بن طاهر فرستاد . چون رسول يعقوب بيامد و بار خواست ، حاجب محمد گفت ، بار نيست كه امير خفته است . رسول گفت . . . ) زين الاخبار . كسى از حيز سرگذشت نخواست . آن شنيدى كه ابلهى برخاست * سرگذشتى ز حيزى اندر خواست كه بگو سرگذشتى اى به همان * گفت رورو زنخ مزن هله هان . . . حيز را كون گذشت آيد راست . ) سنائى . كسى باد دستى ز رادى نگفت به نيكوئى آكن چو گنج آكنى * بدانش پراكن چو بپراكنى از آن كش روان با خرد بود جفت . . . ) اسدى . رجوع به : اسراف حرام است ، شود . كسى باشد از بخت فيروز شاد كه باشد هميشه دلش پر ز داد . فردوسى . كسى بحيلت و جهد از سرشت خويش نگشت . . . مرا سرشت چنين كرد ايزد علام . ) فرخى . كسى به خانه در آتش فروخت نتواند چنان كه بر نشود دود او سوى برزن ( كسى كه از تو نهان كينه دارد اندر دل * دلش بطاعت تو شرزه گردد و توسن نهان نماند زيرا كه كينهء تو بلاست * بلا نهان نتوان داشتن بحيله و فن . . . ) عنصرى . كسى بر خيره جز گردون گردان نشد با پروريدهء خويش دشمن . پروين . كسى بر گردن خر در نبندد خرد بر مدح نااهلان بخندد . . . ) ناصر خسرو . كسى بوى وفا نشنيد ز ابناى لئام زادهء خار است گل زان نيستش بوى وفا خود . . . ) سلمان ساوجى . رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود . كسى بهشت نگويد ببوستان ماند كدام باغ بديدار دوستان ماند . . . ) سعدى . مشبه به بايد از مشبه اقوى باشد .