على اكبر دهخدا
1547
امثال و حكم ( فارسى )
اذ نربى بناتنا و تدسو * ن سفاها بناتكم فى التراب . اسمعيل بن يسار . اصلى كريم و مجدى لا يقاس به * ولى لسان كحد السيف مسموم احمى به مجد اقوام ذوى حسب * من كل قرم بتاج الملك معموم جحاجح سادة بلج مرازبة * جرد عتاق مساميح مطاعيم من مثل كسرى و سابور الجنود معا * و الهرمزان لفخر او لتعظيم اسد الكتائب يوم الروع ان زحفوا * و هم اذلوا ملوك الترك و الروم يمشون فى حلق الماذى سابغة * مشى الضراغمة الاسد اللهاميم هناك ان تسألى تنبى بأن لنا * جرثومة قهرت عز الجراثيم . اسمعيل بن يسار . نقل از جزء رابع اغانى . ديده شكوه سيامك و فر هوشنگ * شوكت تهمورث و شهنشهى جم فر فريدون و دادخواهى كاوه * راى منوچهر و كينهتوزى نيرم داورى كيقباد و حشمت كاوس * فرهء كيخسرو و شجاعت رستم آن ملكان گذشته كز دهش و داد * بد همه را ملكت زمانه مسلم و آن وزراى بزرگ كاندر هر كار * بودند از كردگار گيتى ملهم و آنهمه جنگاوران نيو كه بودند * جمله به نيروى پيل و حملهء ضيغم و آن علم كاويان كه در همه هنگام * نصرت و اقبال بسته داشت بپرچم . ملك الشعراء بهار . . . ملك كيومرث بود و كشور جمشيد * جاى منوچهر بود و بنگه نوذر اين بود آن كشورى كه داد بكورش * تاج و نگين و سرير و خرگه و افسر طوس سپهبد در او فراشته رايت * رستم دستان در او بداشته لشگر نامهء هريك بخوان و گفتهء هريك * وين سخنان مرا ببازى مشمر زاد پيمبر بگاه دولت كسرى * فخر هميكرد ازين قضيه پيمبر گفت بزادم بعبد خسرو عادل * بنگر كاين گفته خود چه دارد در بر . . . * . . . شاهادانى كه ملك ايران زين پيش * بود چو آراسته يكى شجر تر بود بگردش ز عدل كنده يكى جوى * آبى در وى روان به خوبى شكر بودش پروردگارها كه به نيرو * پروردنديش تا كشن شد و برور زان پس چيدند از او بسى بر اميد * بر دهد آرى چو شد درخت تناور شاخه كشيد ايندرخت تا گه كسرى * و آنگاه از چرخ خواست كردن سرير . ملك الشعراء بهار .