على اكبر دهخدا
1514
امثال و حكم ( فارسى )
مرد بايد كه مار گرزه بود نه نگار آورد چو ماهى شيم مار ماهى نبايدش بودن كه نه اين و نه آن بود در خيم . ابو حنيفهء اسكافى . نظير : بمار ماهى مانى نه اين تمام و نه آن * منافقى چه كنى مار باش يا ماهى . مرد بخرد هر چه بخواهد به كف آرد . . . چيزى ندهد به ز خرد ايزد دادار ) فرخى . مرد بد دل هم بميرد چون دلير . در ره مردى ز مردن غم مخور . . . ) ابن يمين . مرد بدوزخ رود بر طمع مهترى . گفت دل من به دو رو رو ياوه مگوى . . . ) عمادى شهريارى . مرد بزاز و زرگر و عطار خوبى كار و نعمت بسيار . سنائى . تعبير رؤياى زرگر و بزاز و عطار خوبى كار و نعمت فراوان است . مرد بهنر نام گيرد . ابو الفضل بيهقى . رجوع به : اندر جهان چو بيهنرى . . . ، شود . مرد بىتوشه كاوفتاد از پاى بر ميان بند او چه در چه خزف . سعدى . رجوع به : در بيابان خشك و . . . ، شود . مرد بىدينار چون بازى بود بىپر بماند خيره بىپر باز چون وقت شكار آيد . و ليكن . . . ) لامعى . مرد بىعيب نباشد . ابو الفضل بيهقى . رجوع به : همه حمال عيب . . . ، شود . مرد بيكار و بسيارگوى نماندش نزد كسى آبروى . دگر . . . ) فردوسى . رجوع به : آن خشت بود كه . . . ، شود . مرد تمام آنكه نگفت و بكرد و آنكه بگويد بكند نيمه مرد آنكه نهگويد نه كند زن بود نيم زن است آنكه بگفت و نكرد . شمس تبريزى . از جنگ زهر الرياض . مرد ثابتقدم آن است كه از جا نرود . . . ورچه سرگشته بود گرد زمين همچو فلك ) * مرد جولاهه چون سوار شود بكم از ساعتى فكار شود . سنائى . مرد چندان قنوع باشد كه در آتش جوع نباشد . مقامات حميدى . مرد چون بنگرى دلست و زبان . به زبان و بدل زبردستى . . . ) فرخى . رجوع به : المرء باصغريه . . . ، شود . مرد چون پير شد جبان گردد . . . تير چون تر شود كمان گردد . ) از سير العباد سنائى . مرد چون سر خود نتواند نگاهداشت از ديگران چه چشم دارد . مرد چون دانا شود دل در برش دريا شود . شمس چون پيدا شود آفاق از او روشن شود . . . ) ناصر خسرو . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .