على اكبر دهخدا

1515

امثال و حكم ( فارسى )

مرد چون رنج برد گنج برد مرغ راحت بباغ رنج پرد ( . . . رنج بردار تا بيابى خنج * رنج ماريست خفته بر سر گنج هركه با جهل و كاهلى پيوست * پايش از جاى رفت و كار از دست صفت كاهلان دين در راه * هست لفظ من استوت يوماه اسب كودن بغزو نيست روان * ورنه چون خر نداردى پالان . ) سنائى . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود . مرد چون گشت شناور نشكوهد ز عباب . قول چون يار عمل گشت مباش ايچ برنج . . . ) ناصر خسرو . مرد چون ميرد نامرد پاى گيرد . نظير : تا بود گربه مهتر بازار * نبود موش جلد و دكاندار . سنائى . از سستى آدميزاد گرگ آدميخوار پيدا مىشود . و رجوع به : اشام من طويس ، شود . مرد چهل ساله تازه اول چل‌چليش است . چلچلى خلى و ديوانگى باشد . و مراد مثل آنكه مرد در چهل سالگى هنوز جوان و مايل بزنان باشد . مرد خدا به مشرق و مغرب غريب نيست . . . هر جا كه ميرود همه ملك خداى اوست . ) سعدى . مرد خداپرست كه تقوى طلب كند خواهى سفيد جامه و خواهى سياه باش . حافظ . رجوع به : حاجت بكلاه . . . ، شود . مرد خردمند هنرپيشه را عمر دو بايست در اين روزگار تا بيكى تجربه آموختن با دگرى تجربه بردن به كار . سعدى : نظير : تا بدانستمى ز دشمن دوست * زندگانى دو بار بايستى . عمادى شهريارى . لن يلج ملكوت السماوات من لم يولد مرتين . افسوس كه ناچار همى بايد مرد * در محنت و تيمار همى بايد مرد چون دانستم كه چون همى بايد زيست * در حسرت و آواز همى بايد مرد . عطار . تا توانستم ندانستم و چون دانستم نتوانستم . خواجه عبد اللّه انصارى . تا توانستم ندانستم چه سود * چونكه دانستم توانستم نبود . مرد خمار و مطرب و رادى * مايهء شادمانى و شادى . سنائى . تعبير روياى خمار و مطرب شادمانى است . مرد خندان‌لب نباشى مرد سندان‌دل مباش . . . مرد دندان مزد نبوى درد دندان‌كن مباش . ) سنائى .