على اكبر دهخدا
1505
امثال و حكم ( فارسى )
مخالط همه كس باش تا بخندى خوش نه پاى بند يكى كز غمش بگريى زار . سعدى . نظير : به هيچ يار مده خاطر و به هيچ ديار * كه برو بحر فراخست و آدمى بسيار . سعدى . مخالف خرش بر دو سلطان خراج چه دولت بماند در آن تخت و تاج . سعدى . رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، شود . مختصر عذرخواه مختصر است . خاقانى . مخلان اندر كسان درفش به تندى چون نتوانى به خود خلاندن سوزن . ( عامه نكو داستان زنند بمعنى * گوش بدان داستان نيك به پا كن . . . ) مرحوم اديب . يك سوزن به خود بزن يك جوالدوز به ديگران . رجوع به : آنچه به خود نپسندى . . . ، شود . مخنث را اگر شمشير هندى خاص بدست افتد آن را براى فروختن ستاند . فيه ما فيه . نظير : بر مخنث سلاح مرد چه سود . سعدى . مخند ار كسى را رخ از درد زرد كه آگه نهاى زو تو او راست درد . اسدى . مخند ار كسى را سخن نادرست كه گويائى جان نه در دست تست . اسدى . مخنديد بر پير و بر دردمند . بمست و بديوانه مدهيد پند . . . ) اسدى . مخواه آبروى مكاه . منسوب باسكندر . از تاريخ گزيده . رجوع به : آب رو آب جو . . . ، شود . مخواه از موم نفع موميائى . مجو غير از شكست از سستعهدان . . . ) اميدى . مخور باده چندان كت آرد گزند مشو مست ، از او خرمى كن بسند . اسدى . رجوع به : اگر شراب ندانى . . . ، شود . مخور جمله ترسم كه دير ايستى به پيرانه سر بد بود نيستى . نظامى . رجوع به : اسراف حرام است ، شود . مخور غم ز صيدى كه ناكردهاى كه يخنى بود هرچه ناخوردهاى . نظامى . يخنى بمعنى پسافت و ذخيره است . مخور غم فراوان ز روى خرد كه كمتر زيد آنكه او غم خورد . اسدى . مخور گر بخردى تيمار رفته . بروز رفته ماند يار رفته . . . ) ويس و رامين . رجوع به : آنروزى كه از تو شد . . . ، شود . مخور و ميخوران كه كار اين است . بهل اين خواب و خور كه عار اين است . . . ) اوحدى . مداد العلماء افضل من دماء الشهداء . حديث . مدارا خرد را برادر بود . . . خرد بر سر دانش افسر بود . و در جاى ديگر . . . ، خرد بر