على اكبر دهخدا

1493

امثال و حكم ( فارسى )

منجوق سماك را عدويت * درهم شكند چو موى ديلم . سيف اسفرنگ . مثل موى زنگى . آشفته . درهم . شكسته . درهم شكسته بسته‌تر از موى زنگيئيم * در صورت ار چو طرهء ديلم گشاده‌ايم . سيف اسفرنگ خواجه بيند سود خود را چون زيان * كالد از غم همچو موى زنگيان . از فرهنگ سرورى . چون موى زنگيش سيه و كوته است روز * از عشق ترك هندوى آشوب گسترش . خاقانى . خسروا داد از سپهر دل سيه كوبى خطا * پاى تا سر درهمم بشكسته همچون موى زنگ . كاتبى . برون رفتم از ننگ تركان چو ديدم * جهان درهم افتاده چون موى زنگى . سعدى . مثل مهتاب . رنگ رخسارهء پريده . مثل مهتر نسيم عيار . شيرين‌كار . نازك‌كار . جلد ، چالاك . مثل مهدى حمال . پرخوار . لقمه‌هاى بزرگ بردارنده . مثل مهره در ششدر بودن . مثال : برنده دهر صبورم چو مهره در ششدر * زننده چرخ عجولم چو گوى در طبطاب . ابو الفرج رونى . از اين مسدس گيتى مدار چشم خلاص * كه مهره راه رهائى ندارد از ششدر . قاآنى . از شش جهت گريخت نيارد عدوى او * مانند مهره‌اى كه درافتد بششدرا . قاآنى . مثل ميان مور . نهايت لاغر . مثال : تنم چون سايهء موى است و دل چون ديدهء موران * ز هجر غاليه موئى كه چون موران ميان دارد . عمعق . مثل ميت . بىحركت با رنگى پريده . مثل ميخ طويله پاى خروس . قدى بسيار كوتاه . مثل ميم . ( يا ) مثل حلقهء ميم ( يا ) مثل چشمهء ميم . سخت تنگ . مثال : كنون ز هستى من بيش از اين دو حرف نماند * دلى چو چشمهء ميم و قدى چو حلقهء نون . ظهير : مثل ميمون . با حركاتى مضحك . با صورتى زشت . مثل مى و شير . سرخ و سپيد . بهم آميخته . سازگار . رخى رنگين به خوبى چون گل و سيب * لبى شيرين بگونه چون مى و شير . لامعى . اى بعارض چو مى و شير فرا پيش من آى * بربط من به كف من نه و نصفش برگير . فرخى . دل كه با مهر تو آميخته شد چون مى و شير * آيد از حادثه‌ها بيرون چو موى از ماست . كمال اسمعيل وگر موافقت تو رسد به آتش و آب * شوند هر دو بهم سازگار چون مى و شير . معزى . او بر سر جوى مى و شير است ز شادى * تا با تو جهان ساخته همچون مى و شير است . معزى . زين پيش با عنا چو مى و شير داشتى * دستان آب روغن ايام توسنم .