على اكبر دهخدا
1492
امثال و حكم ( فارسى )
عدل او ناخن ستم از گوشت * بركشد همچو موى را ز خمير . سوزنى . در خمير طينت آدم به قوت مايه بود * عنصر تو ورنه تا اكنون نماندستى فطير از آبرويت پخته شد نان وجودش لاجرم * صانع از خاكش برون آورد چون مو از خمير . انورى گرفته گوش و ز دنيا برون كشيده اجل * حسود جاه ترا همچو موى را ز خمير . انورى . از معركهء فتنه بعون تو برون شد * ملكى كه كنون در كف او فتنه اسير است تا دى مثل او مثل موزه و گل بود * و اكنون مثل او مثل موى و خمير است . انورى . دشمنش آمد برون از پوست چون موى از خمير * ور نميآيد سپهرش موكشان ميآورد . سلمان ساوجى . زبان چرب تو اينك بنكتهء شيرين * برون كشيد زبانش بسان موى از ماست . سلمان ساوجى . من بدان مو از زحير آيم برون * همچو موئى از خمير آيم برون . عطار . گرچه دلم دركشيد روى چو مقصود * خط تو چون مويش از خمير برآورد . عطار . دل كه با مهر تو آميخته شد چون مى و شير * آيد از حادثهها بيرون چون موى از ماست كمال اسمعيل . يار با ماست وين سخن ز نهفت * من برون ميروم چو موى از ماست . اوحدى . دل كه با مهر تو آميخته شد چون مى و شير * آيد از حادثهها بيرون چون موى از ماست . كمال اسمعيل اشاره : پيرى خمير مايهء مرگست اى عجب * از موى كس شنيد كه آيد برون خمير . كمال اسمعيل چون موى كه از خمير آيد بيرون * از هجده هزار عالم آئى بيرون . عطار . اشاره : ايموى ميان ميان چون موى ترا * موئيست كه در خمير مىبينم من . عطار . گر زحمت ساكنان آن كوى از ماست * يا نيز ترش بودن آن روى از ماست . فردا متغير شود كه آن روى چو شير * ما نيز برون رويم چو موى از ماست جان خود را كه در جهان بستى * بزر و سيم و خانه پيوستى بركش از جمله همچو موى از شير * تا چو گويد بيار گوئى گير . اوحدى . مثل موى در چشم . آزارنده . پيش چشم او خيال جاه و زر * همچنان باشد كه موى اندر بصر . مولوى . مثل موى ديلم . انبوه . گشاده . درهم شكسته . چو شانه پنجهء قهر تو برهمشان زند ور چه * سياه خصم از انبوهى چو موى ديلمان گردد . كمال اسمعيل . درهم شكسته بستهتر از موى زنگييم * در صورت ار چو طرهء ديلم گشادهايم . سيف اسفرنگ . آرى سبكدلان را در بوى تو نيازى * پابند دل نباشد زنجير زلف ديلم . سيف اسفرنگ . تا شحنهء انصاف تو در كار جهانست * از باد پريشان نشود طرهء ديلم . سيف اسفرنگ . چون سر و زلف ديلمان دست گشاده كردهاى * در عمل خراب دل زنگى خال خويش را . سيف اسفرنگ .