على اكبر دهخدا

1491

امثال و حكم ( فارسى )

و ملخ از جوانب و حوالى درآمدند و پيرامون باروى بغداد نرگه زدند . جامع التواريخ رشيدى . مثال : شمار گوسفندش از بز و ميش * در آن وادى شد از مور و ملخ بيش . جامى . مثل موزه و گل . مثال : از معركهء فتنه بعون تو برون شد * ملكى كه كنون در كف او فتنه اسير است تا دى مثل او مثل موزه و گل بود * و اكنون مثل او مثل موى و خمير است . انورى . مثل موش . ظريف . ترسيده . مثل موش آب‌كشيده . بمزاح ، به باران تصادف كرده و تر شده . مثل موش روى قالب صابون . بمزاح ، جمع و مؤدب نشسته . مثل موم . نرم . رام . مطيع . گدازان . مثال : دشمن ار اژدهاست پيش سنانش * گردد چون موم پيش آتش سوزان . منسوب برودكى . بفر دولت او هركه قصد سندان كرد * به زير دندان چون موم يافت سندانرا . ناصر خسرو . دل تو همچو كه معصيت و نرم چو موم * سنگ خاره است گه معذرت و تنك چو ميم . ناصر خسرو . و آن بندها كه بست فلاطون به پيش من * موميست سست پيش كهن پيشكار من . ناصر خسرو . به زير ضربت شمشير و گرزشان گفتى * كه آبگينه و موم است خاره و سندان . عبد الواسع جبلى . از بس كه شب و روزت كشم بيدادت * چون موم شدم ز آندل چون پولادت . ابو حنيفهء اسكافى . در آن هوس كه شود رازدار خاتم تو * بدست حكم تو چون موم نرم گشت رخام . ظهير . نشستند بيدار مغزان روم * به مهر ملك نرم گردن چو موم . نظامى . قومى كه بچنگ اندرشان سنگ سيه موم * اينك همه در چنگ تو چون موم بفرمان . قاآنى . جهان است چون موم در مشت من * پذيراى هر شكل انگشت من . مرحوم اديب . همى چون موم بگذارد زره را آهنين اعضا * ز رشك آنكه رونق تار و پود طيلسان آمد . كمال اسمعيل . مثل موم و مرهم . سخت مانده . بغايت نرم شده . نهايت مطيع . مثل موى . نزار و نحيف . خر همى شد لاغر و خاتون او * مانده حيران كز چه شد اين خر چو مو . مولوى . مثل موى از خمير ( يا ) از شير ( يا ) ماست برآوردن ( يا ) كشيدن . با نهايت آسانى . مثال : چون خوى و طبع را تو مخمر كنى بزهد * زان گفته‌ها چو موى برون آئى از خمير . سوزنى . عدل را در طينت آدم مخمر كرد خلق * تا برآرى خلق را از ظلم چوى موى از خمير . سوزنى . چو مخمر كرد طين خلقت او كردگار * بخل را ز آنگل برون آورد چون موى از خمير . سوزنى . دست عدل تو ستم‌يافته را * راست چون موى برآرد ز خمير . سوزنى .