على اكبر دهخدا
1488
امثال و حكم ( فارسى )
بىمرغ و ميم و زين سبب هستم * با اشك چو مى چو مرغ سر كنده . انورى . مثل مرغ كرك ( يا ) كرچ . بر يك جا مقيم . من كرده خويشتن سره از فضل وانگهى * در كنج خانه مانده چو بر خايه ماكيان . وطواط . رويم ز غم چو چشم خروس و نشسته من * بر فرش حادثات چو بر بيضه ماكيان . از تاج المآثر . رجوع به : مثل ماكيان بر خايه ، شود . مثل مرغ نيم بسمل . طپان . همچو مرغ نيم بسمل در رهت * در ميان خاك و خون گشتم نهان . عطار . باز چترت چون بجنبد دشمنت آن مرغ دل * همچو مرغ نيم بسمل حالى افتد در طپش . كمال اسمعيل . اوفتاده در رهى بىپا و سر * همچو مرغ نيم بسمل زين سبب . عطار . در راه اشتياقت جانها ز انتظارت * چون مرغ نيم بسمل در خاك و خون طپيده . عطار . همچو مرغ نيم بسمل ماندهام * بى خود و سرگشتهء تيمار او . عطار . زين غمم در خون و در گل ماندهاى * همچو مرغ نيم بسمل ماندهاى . عطار . همچو مرغ نيم بسمل در فراق * پر زدم بسيار تا بيجان شدم . عطار . لاجرم از بسكه بال و پر زديم * همچو مرغ نيم بسمل مانديم . عطار . مثل مرقع صوفى . رقعه بر رقعه دوخته . مثال : زو دلم چون مرقع صوفيست * پاره بر پاره ژنده بر ژنده . سوزنى . مثل مركب . چهرهاى تيره از خشم يا از توجه خون . چايى پررنگ . مثل مرواريد . دندانى سفيد . گندم و يا برنجى خوب و بىآخال . مثل مژهء مار . برنجى نازك . قيطانى باريك . پارچهاى خوب بافتهشده با تار و پودى تنك . مثل مس . آواز سينه در سرماخوردگيهاى سخت . مثل مستها . كه پيله مىكند . كه سر از پا نميشناسد . مثل مسجد . تهى . بىاسباب . مثل مسجد خدا . رجوع به : فقرهء قبل شود . مثل مسجد در گز . نه شيعه در آن نماز گزارد نه سنى . مثل مسطر . راست . مثال : جدول خون رانى از خون عدو * گرنه با تو راست چون مسطر بود . اثير اومانى . مثل مسلم . غريب و تنها . مراد تنهائى مسلم ابن عقيل است در كوفه . مثل مشك . غماز .