على اكبر دهخدا
1481
امثال و حكم ( فارسى )
مثل گوشت گاو . كسى كه زود رام نگردد . بدليل تسليم نشود ، دير فريب خورد ، نصيحت نپذيرد . چيزى كه دير پزد . مثل گوش روزهدار بر الله اكبر . انتظارى با نهايت بىتابى و بيقرارى . مثال : باز آ كه در فراق تو چشم اميدوار * چون گوش روزهدار بر اللّه اكبر است . سعدى . مثل گوگرد احمر . ناياب . مثل گوى . سرگشته . سر از پا نشناخته . مست طافح . سر از پا گم كرده . سرگردان . لگدكوب . مثال : دى بدشت از سر چون گوى همى گشتم * وز جفاى فلك امروز چو چوگانم . ناصر خسرو . گرد گردان « 1 » و فريبانت همى برد چو گوى * تا چو چوگانت بكرد اين فلك چوگان باز . ناصر خسرو . اميرك برفت و يافت اريارق را چون گوى شده و در بوستان ميگشت و شراب مىخورد و مطربان ميزدند . ابو الفضل بيهقى . مضطر نشوى ز بستن نعل * دردى ندهى ز اول خم ره گم نكنى و در تحرك * چون گوى ز پاى سر كنى گم . انورى . مرا چون گوى سرگردان اگر دارد عجب نبود * چنين گوئى كه الا زخم چوگانرا نمىشايد . مجير بيلقانى باد سر دشمنان در سم يگران تو * از خم چوگان تو گوى صفت لطمهخور . هاتف . چنان در خم چوگانم فكندند * كه پا و سر چو گوئى مىندانم . عطار . اى چو گوئى گشته در چوگان او * تا ابد چون گوى سرگردان او همچو گوئى خويشتن تسليم كن * پس بسر مىگرد در ميدان او . عطار . ماندهام همچو گوى در ده تو * گم شده پا و سر چه ميطلبى . عطار . همچون گويم كه در ره او * دارم سر او و سر ندارم . عطار . من چو گوئى پا و سر گم كردهام تا تو مرا * زلف بفشانى و پس از حلقه چوگانى دهى . عطار . گوى آنكس مىبرد در راه عشق * كو چو گوئى بىسر و بىپا بود . عطار . همچو گوئى بود سرگردان مدام * هر كه خود را مرد اين ميدان نمود . عطار . شدم چون گوى سرگردان كه خود را * حريف درد در ميدان نديدم . عطار .
--> ( 1 ) گرد گردان صاحب حركت دورى است . جهان هميشه چنين است و گرد گردان است * هميشه تا بود آيينش گرد گردان بود . رودكى . چونكه گردى گرد سرگشته شوى * خانه را گردنده بينى و آن توئى . مولوى . ملك ميراث گرد گردانست * ملك شمشير ملك مردانست . سنائى .