على اكبر دهخدا
1482
امثال و حكم ( فارسى )
سرگشته چو گوى شد دل من * تا زلف تو گشت همچو چوگان . فرخ تن آنكه دل كند گوى * پس با تو درافكند بميدان . وطواط . دشمنى كز تو گريزان ميدود بر سر چو گوى * آيد از گوى گريبانش ندا كاين المفر . كمال اسمعيل . همچو گوئى سجده كن بر روى و سر * جانب آن صدر شد با چشم تر . مولوى . به دو گفتم كه چيزى گوى آخر * كه سرگردان شدم چون گوى آخر چو فردوسى به بخشش رايگانى * بفضل خود بفردوسش رسانى . عطار . چو از چوگان زلفش يافت بوئى * بسر ميشد به خود بى خود چو گوئى . عطار . پاى را بربست و گفتا گو شوم * در خم چوگانش غلطان ميروم عشق مولى كمكم از ليلى بود * گوى گشتن بهر او اولى بود گوى شو ميگرد بر پهلوى صدق * غلط غلطان در خم چوگان عشق . مولوى . ميروم از سر به بن از بن بسر * همچو گوئى بامبام و دربدر . عطار . همچو گوئى گرد بودن خوى كرد * يعنى از سرگشتگى چون گوى گرد . عطار . همچو گوئى كردهاى گم پا و سر * اين چه سرگردانيست اى بىخبر . عطار . بىسر و بن گرچه ميگردم چو گوى * كار برنايد مرا از رنگ و بوى . عطار . همچو گوئى مانده در چوگان چنين * چند خواهم بود سرگردان چنين . عطار . چندانكه چو گوى ميدوم از هر سوى * مىنتوان شد از خم چوگان بيرون . عطار . زان مىترسم كه در بلام اندازند * همچون گوئى بىسر و پام اندازند . عطار . همچو گوئى كردهاى گم پا و سر * اين چه سرگردانى است اى بىخبر . عطار . مثل گياه بام . بىاصل . چون گياه بام اصلى نيست خصمت را و ليك * سر برآرد گر بداس امتحانش ندروى . سيف اسفرنك . مثل لاش . مثل لاش مرده . گنده . عفن . مثل لاكپشت . رجوع به : مثل كشف و رجوع به : مثل سنگپشت ، شود . مثل لالكاى خروس . سخت سرخ . مثال : تير از بسكه زد بدشمن كوس * رخش شد همچو لالكاى خروس . رودكى . مثل لاله . گونهء سرخ . گوشى سرخ شده از تب . مثل لام الف . درهم پيچيده . مثال : و آن فكنده نيزهها چون لام الف در يكديگر . كمال اسمعيل . مثل لانهء زنبور . سوراخسوراخ .