على اكبر دهخدا

1471

امثال و حكم ( فارسى )

مثل كشف . سر به سينه دركشنده . همچون كشف به سينه سر اندر كشد اجل * آنجا كه نيزهء تو برافراخت يال را . كمال اسمعيل . سر دركشيده چون كشف ز آنست گوهر در صدف * كاو را چو آوردى به كف چون ابر بدهى رايگان سيف اسفرنك . لب گشاده چون صدف همواره در مدح تو آن * سركشيده چون كشف در خاره از بيم تو اين . عبد الواسع جبلى الا اى خسروى كز بيم رمح اژدها شكلت * كشف‌وار اژدهاى چرخ در خارا شود پنهان . عبد الواسع جبلى . اى شيردلى كز فزع تيغ تو تنين * در كوه بكردار كشف زير حجر شد . عبد الواسع جبلى . ز بيم اژدها پيكر سنان تو همه ساله * كشف‌وار اژدهاى تن بسنك اندر نهان دارد . عبد الواسع جبلى . آن روز خارپشت كنى خصم را به تير * همچون كشف نهاده سر اندر شكم نهان . اخسيكتى جوشان چو اژدها و ز آسيبشان بكوه * در سنك سال و مه چو كشف اژدها نهان . عبد الواسع جبلى . بكوه و دريا گر بگذرى گرفته بدست * حسام فتح فزاى و سنان دشمن كاه شود بلنگ كشف‌وار در ميان حجر * رود نهنك صدف‌وار در نشيب مياه . عبد الواسع جبلى گر ببيند عكس شمشير تو در كوه اژدها * از فزع پنهان شود در سنك خارا چون كشف . عبد الواسع جبلى . گه مناظره هر فاضلى كه سرورتر * ز شرم پيش تو سر در شكم كشد چو كشف . عبد الواسع جبلى . اى از فزع نيزهء پيچيده چو مارت * در گوه خزنده چو كشف زير حجر مار عبد الواسع جبلى وز نهيب تو چون كشف گردون * سركشد در ميانهء چنبر . عبد الواسع جبلى . از نهيب باز تو همچون كشف بر كوه قاف * سال و مه سيمرغ باشد سركشيده در حجر . عبد الواسع جبلى . ز انسان كه سركشد كشف اندر ميان سنك * از جود تو نياز سراندر عدم كشيد . عبد الواسع جبلى . چون كشف در سنك خارا شد پلنك از تيغ تو * چون صدف در قعر دريا شد نهنك از تيغ تو . عبد الواسع جبلى . كشف‌وار در سينه پنهان شود * سر دشمن از زخم كوپال شاه . كمال اسمعيل . روز حربت چون كشف از بيم جان خويشتن * گردد اندر سنك پنهان اژدهاى جان‌شكر . عبد الواسع جبلى . چو اندر دست شه پيدا شود گرز گران‌سنگش * كشف كردار خصمش را سر اندر تن نهان گردد . كمال اسمعيل آن پسته ديده باشى همچون كشف به صورت * آن استخوانش بيرون و ان سبزش اندرون در گر چون كشف كشم سر در استخوان سينه * سايه نيفتد از من بر چشم هيچ جانور . خاقانى . « 1 » مگر ديده باشى تو اى خوش سرود * كشف بر كنار آمده ز آب رود گهى سر بناى گلو دركشد * دگرباره بيرون چو اژدر كشد . مرحوم اديب . ابليس كشف‌وار درآرد بكتف سر * چون مير برآرد بكتف گرز گرانرا . ابو الفرج رونى .

--> ( 1 ) گرچه كشف چو پسته بود سبز و كوژپشت * حاشا كه مثل پستهء خندان شناسمش . خاقانى .