على اكبر دهخدا
1472
امثال و حكم ( فارسى )
ز بيم ناوك گردان زمانه را بينى * كشيده سر به تن تيره در كشف كردار . مجير بيلقانى . در گريبان چون كشف دزديده سر * با لبى خشك از غم تر دامنى . كمال اسمعيل . رجوع به : مثل خارپشت ، شود . مثل كشك . پنيرى بىچربى . مثل كشگول عزرائيل . كرجى يا كشتى يا اتوموبيل و كالسگهء شكسته و خطرناك . مثل كفتار . مرد يا زنى پير و فرتوت . مثال : چه گوئى كه پوشيده اين جامهها را * همان گنده پيرى چو كفتار دارد . ناصر خسرو . مثل كفتار . در سوراخ نهان شده . مثال : ز بيم تيغ او شيران جنگى * بسوراخ اندرون رفته چو كفتار . فرخى . مثل كفتار . گول و سغبهء گفتارى فريبنده . خود گرفت است و تو چون كفتار كور * اين گرفتن را نبينى از غرور مىبگويند اندرون كفتار نيست * از برون جوئيد كاندر غار نيست نيست در سوراخ كفتار اى پسر * رفت تازان او بسوى آبخور اين همى گويند و بندش مىنهند * او همى گويد ز من كى آگهند گر ز من آگاه بودى اين عدو * كى ندا كردى كه آن كفتار كو تا كه بربندند و بيرونش كنند * غافل آن كفتار از اين ريشخند . مولوى . دهر گردنده بدين پيشه رسن پورا * خپه خواهدت همى كرد خبردارى تو همى بينى كت پاى همى بندد * پس چرا خامشى و خيره نه كفتارى . ناصر خسرو . چرخ همى بنددت بگشت زمان پاى * روزى از آنجا برون كشدت چو كفتار . ناصر خسرو . چون خفت در آن غار برون نايد از آن تا * بيرون نكشى پايش از آن جاى چو كفتار . ناصر خسرو . چو كفتارى كه بندندش بعمدا * همى گويند كاينجا نيست كفتار . ناصر خسرو . و اللّه لا اكون مثل الضبع تسمع اللدم حتى تخرج فتصاد . حديث . همچو كفتارى كه ميگيرندش او * غرهء آن گفت كاين كفتار كو . مولوى . رجوع به : كفتارخانه نيست ، شود . مثل كف دست . هموار . بتمامت غارت شده . صدر احرار شهاب الدين اى گاه سخا * كان و دريا شده از دست كفت چون كف دست . كمال اسمعيل مثل كفگير . همه چشم شدن . سوراخسوراخ بودن . چهره مجدر داشتن . گردون كاسه پشت چو كفگير جمله چشم * نظاره سوى زندهدلان كفنورش . خاقانى .