على اكبر دهخدا
1469
امثال و حكم ( فارسى )
مثال : كاهى شو و كوه عجب برهمزن * تا پيرا ترا چو كهربا گردد . عطار . مثل كبريت . سخت خشك . مثل كبريت احمر . نادر ، ناياب . مثل كبست . بسيار تلخ . مثال : عيشهاى بتپرستان تلخ كردى چون كبست * روزهاى دشمنان دين سيه كردى چو قار . فرخى . مثل كبك . خوشخرام . مثال : چون بناگاه فرود آمد از حجره بشب * همچو كبكى كه خرامنده بود در كهسار پاى من خشك فرومانده ز رفتار مرا * پشت بر خشك زمين پاى فرو در گل عار . انورى . مثل كبك درى . رجوع به : فقرهء قبل شود . مثل كبك سرش را زير برف كرده . گمان كند كه عيبهاى او را نهبينند . گويند كبك سر زير برف كند و چون در آنحال كسى را نهبيند پندارد كه ديگران نيز او را نهبينند . مثل كبوتر . دلى طپنده . مثل كبوتر كاظمين . رجوع به : مثل آهو . . . ، شود . مثل كپهء ظلم . تودهء حائل ديدن روشائيرا . مثل كپى . بىشرم . ناپرهيزكار . مثال : ز كپى در جهان ناپارساتر * ز سگ رسواتر وزو بىبهاتر . ويس و رامين . نظير : از نى من قرد ، من هجرس ، من سجاح ، من ضيون ، من قط ، من حمامه ، من هر . مثل كج بيل . ناخنى بلند . رجوع به : مثل بيل ، شود . مثل كجى . چشمى آبىرنگ . كجى مهرهء آسمانگونيست . مثل كدخداى كيگا . احول . مثل كدو . سرى بىمو . سرى دغ . سرى برهنه . مثال : گاه برهنه قدمم همچو سرو * گاه برهنه است سرم چون كدو . كمال اسمعيل . مثل كدو تنبل . هندوانه و يا خربزهء بىمزه و بزرگ . مثل كرد دوغ نديده . باشتاب و حرصى تمام چيزيرا خوردن . اشاره : بخارا خوشتر از لوكر خداوندا همى دانى * و ليكن كرد نشكيبيد از دوغ بيابانى . غزال لوكرى . مثل كرد هزيمتى ؟ مثال : يكى منم كه چنان آمدم مثل بر او * كه كرد بىبنه آيد هزيمت از بنگاه . فرخى . مثل كرك به . خطى سبز سخت نرم .