على اكبر دهخدا
1466
امثال و حكم ( فارسى )
مثل قرهقوش . رجوع به : فقرهء قبل شود . مثل قزوينيان هفت دبه را حلال دانستن . رجوع به : قزوينى . . . ، شود . مثل قشون بىسردار . دلشكسته . بىآگاهى به تكليف . نظير : قرون بدن مالها عقاء . مثل قشون شكسته . تكتك و بتفاريق آمدن جمعى . مثل قصهء چهل طوطى . حكايتى كه تمامى ندارد . مثل قصيل . مويى بسيار . مثل قطامه . زنى سخت بدخو . مثل قفس . تنگ . مثال : بر حسود تو جهان همچو قفس گشت و رواست * كه چو قمرى شده با طوق ز داغ اغلال . رضى نيشابورى . مثل قفل بر در بودن . سرگشته باشد از بن دندان كليدوار * هر كه از سراى شرع تو چون قفل بر در است كمال اسمعيل . نظير : مثل حلقه بر در بودن . مثل قلم . انگشت يا بينى ظريف و باريك . مثل قلم . دو زبان . بسر رونده . بستهميان . بريدهسر . مثال : با من زمانه تا دو زبان گشت چون قلم * با او دورو چو كاغذ و صد دل چو دفترم . مجير بيلقانى . قلم دو زبان است و كاغذ دو روى * نباشند محرم در اين سوزيان . هر آنكه پيش تو همچون قلم بسر نرود * سرش بريده و سينه دريده چون قلم است . وطواط . ز اشتياق وصف تو همچون قلم * ميدوم بسته ميان بر سر دوان . عطار . بسان خامهء تو شد عزيز در دستت * هر آنكه بست چو خامه به خدمت تو ميان . عبد الواسع جبلى . خورشيد گرفته تخته از سر * بر سر چو قلم دوندهء تو . عطار . چو بسر كشى درآئى همه سروران دين را * ز سر نيازمندى چو قلم بسر دوانى . عطار . اگر گوئى سرت خواهم بريدن * ز شادى چون قلم بر سر دوانم . عطار . بگشاده چون دوات باوصاف تو دهن * بربسته چون قلم به ثناهاى تو ميان . وطواط . جبلى همچو دگر حاشيه در خدمت تو * چو قلم ساخته از سر همه ساله قدم است . عبد الواسع جبلى . ز حكم قايل نون و القلم منازع تو * بريده سر چو قلم كوژپشت چون نون باد . عبد الواسع جبلى . ايا كرده سر نامه مديحت خاصه و عامه * ميانها بسته چون خامه بأمرت انسى و جانى . عبد الواسع جبلى . ز اشتياق در وصلت چون قلم * ميروم بسته ميان بر سر دوان . عطار .