على اكبر دهخدا

1467

امثال و حكم ( فارسى )

براى كشف معانى غيب سر قضا * ز خامهء دو زبان تو ترجمان آورد . كمال اسمعيل . دوش از بهر آن آمد زبان او كه مىبخشد * يكى مر دوستانرا نوش و ديگر دشمنانرا سم . كمال اسمعيل . چو گردد از خطت مكتوب نامه * بسر گردم روان در ره چو خامه . كاتبى . از كمال عشق جانان چون قلم * سر نهى اول به راه آنگه قدم . عطار . عاشقش را چون از او آمد خبر * چون قلم پيش پسر آمد بسر . عطار . سالك آمد لوح را رهبر گرفت * چون قلم سرگشته لوح از سر گرفت . عطار . چون خامه منم عشق تو را بسته ميان * راز تو چو نامه كرده در دل پنهان تو باز به صحبت من اى جان جهان * چون نامه دوروئى و چو خامه دو زبان . عبد الواسع جبلى . اى پيش تو سپهر ميان بسته چون قلم * مردى و مردميت بعالم شده علم . رشيد وطواط . قدم از سر كنم قلم كردار . رجوع به : مثل مقراض شود . مثل قل هو الله از برداشتن . مثال . وانكه خاقان است از توران و زير دست تست * روز و شب چون قل هو اللّه شكر تو دارد زبر . معزى . گر از تو بپرسد كسى راز عالم * چو الحمد و چون قل هو اللّه بخوانى . معزى . خواند همه شب نثار بزمت * الحمد چو قل هو اللّه از بر . مجير بيلقانى . رجوع به : مثل الحمد . . . ، شود . مثل قند . لبى شكرين . ميوه‌اى شيرين . مثل قندرون . نانى شب‌مانده و سخت . مثل قندهار ( يا ) مثل بتكدهء قندهار ( يا ) بهار قندهار . اشاره : سيصد هزار شهر كنى به ز قيروان * سيصد هزار باغ كنى به ز قندهار . منوچهرى . دزى چرخ بالا به بالا و پهنا * درو هر سرائى به از قندهارى . قطران . هست بر هر بام گوئى صد بهار قندهار * هست در هر كوى گوئى صد طراز شوشتر . قطران . شهر ز ديباى روم نغزتر از بوستان * راه ز خوبان شهر خوبتر از قندهار . مسعود سعد . سروى براستى تو در جويبار نيست * نقشى بنيكوئى تو در قندهار نيست . معزى . وقت بهار نو صفت نوبهار كن * خانه ز گل چو بتكدهء قندهار كن . اديب صابر . مثل قوچ . جنگى . مثال : سگالندهء جنگ مانند قوچ * تبر برده بر سر چو تاج خروج . رودكى .