على اكبر دهخدا
1418
امثال و حكم ( فارسى )
مثل توله . با مهر يا چاپلوسى هماره در پى كسى دويدن . مثل تولهء تفليسى . رجوع به : فقرهء قبل ، شود . مثل تون حمام . مكانى بدهوا و زياده گرم . مثلث هست در سراى غرور همچو آن يخفروش نيشابور در تموز آن يخك نهاده به پيش يك خريدار نى و او درويش اين همى گفت و اشك ميباريد كه بسيمان نماند و كس نخريد . سنائى . و مثال وى چون آن مرد است كه سرمايهء وى يخ بود در ميان تابستان ميفروخت و منادى ميگرد و ميگفت اى مسلمانان رحمت كنيد بر كسى كه سرمايهء وى ميگدازد . غزالى ، از كيمياى سعادت . تمثل : حال من بنده در ممالك هست * حال آن يخفروش نيشابور . انورى . اشاره ؟ : خون در تن كاهلان به جوش است * اينجا همه ساله يخفروش است . امير حسينى ساداة رجوع به : مثل يخفروش . . . ، شود . مثل تير . مثل تير از شست ، مثل تير از كمان . نهايت راست . بر طبق آرزو . با كمال سرعت . رفتنى بىبازگشت . مثال : جهان را بشمشير چون تير كردى * سپه بردى از باختر تا بخاور . فرخى . كارى كه چون كمان بزه خم گرفته بود * اكنون شود براى و بتدبير او چو تير . فرخى . با خصم اعتقاد زبانش چو تيغ بود * در راه اجتهاد كمانش چو تير بود . سنائى . گر تو خواهى ظاهر و باطنت هر دو همچو تير * در سحرگه ديدهات بر روى طين بايد نهاد . سنائى . آن خداوندى كه از بخت جوان و راى پير * ملك را بر ملكداران از قلم دارد چو تير . سوزنى . چنان آيم شتابنده در اين راه * كه تير اندر هوا و سنگ در چاه . ويس و رامين . هر كس كه با تو دل را چون تير راست دارد * در پيش تو به خدمت همچون كمان كند قد . معزى . هر آن گروه كه جستند از آن مصاف چو تير * بيامدند كمانوار پشت كرده بخم . معزى . چون بنده در پرستش تو دل چو تير داشت * از زخم تير تو برسيدش بجان الم . معزى . از خم چو كمان باد مر اعداء ترا پشت * كز راستى احباب ترا كار چو تير است . معزى . خواهم شدن چو تير از اينجا سوى عراق * با قامتى ز بار عطاى تو چون كمان . وطواط . كار تو چون تير باد از جاه سلطان تا بود * بدسگالت چون كمان گاه كشاكش در نفير . سيف اسفرنك . همه كارى ز دولت راست چون تير آيد آنكس را * كه بهر خدمت خسرو خميده چون كمان گردد . كمال اسمعيل . هر آنكه با تو ندارد چو تير دل را راست * ز رنج قامت او كوژ چون كمان تو باد . عبد الواسع جبلى در هواى تو نبودى دل من راست چو تير * گرنه از عشق تو قامت چو كمان داشتمى . عبد الواسع جبلى