على اكبر دهخدا
1411
امثال و حكم ( فارسى )
بر لب دريا نشينم دردمند * دائما اندوهگين و مستمند ز آرزوى آب دل پر خون كنم * چون دريغ آيد بخويشم چون كنم چون نيم من اهل دريا اى عجب * بر لب دريا بميرم خشك لب گرچه دريا مىزند صدگونه جوش * من نيارم كرد از او يك قطره نوش گر ز دريا كم شود يك قطره آب * ز آتش غيرت دلم گردد كباب چون منى را عشق دريا بس بود * در سرم زين شيوه سودا بس بود جز غم دريا نخواهم اين زمان * تاب سيمرغم نباشد در جهان آنكه او را قطرهء آبست اصل * كى تواند يافت از سيمرغ وصل . منطق الطير عطار . بدم چو بلبل و آنان به پيش ديدهء من * بدند همچو گل نوشكفته در گلزار كنون ز دورى ايشان دو جوى ميرانم * ز آب ديده و من بر كنار بو تيمار . جمال الدين عبد الرزاق . مرا آيد ز بو تيمار خنده * لب دريا نشسته سرفكنده فروافكنده سر در محنت خويش * نشسته تشنه و درياش در پيش هميشه با دل تشنه در آن غم * كه گر آبى خورم دريا شود كم . عطار . مثل جام و پارسايان هست * لب دريا و مرغ بو تيمار پارسا را چه لذت از عشرت * خنفسا را چه راحت از عطار . خاقانى . مانده بو تيمار از حسرت با درد و دريغ * درد او آنكه شود روزى او آب غدير . لامعى . چون نميداردشان كس تيمار * هر يكى هست چو بو تيمارى . كمال اسمعيل . مرغكى عاشق آب است كه بو تيمارش * نام از آن است كه همواره بود با تيمار بر لب نهر نشيند نخورد آب از آن * كه اگر آب خورم كم شود آب از انهار . قاآنى . نظير : مور بر دانه از آن لرزان بود * كه ز خرمنگاه خود عميان بود مىكشد يك دانه را از ترس و بيم * چون نمىبيند چنان چاش « 1 » عظيم صاحب خرمن همى گويد كه هى * اى ز كورى پيش تو معدوم شى تو ز خرمنهاى ما اين ديدهاى * كاندرين دانه بجان پيچيدهاى . مولوى . مثل بوجار لنجان ، از هر طرف باد مىآيد بادش ميدهد . چاپلوسى ابن الوقت است . مردى متملق و بىعقيدهء ثابت است . مثل بوق . كلاهى مقواى آن تمام شكسته . مثل بوقلمون . متلون . آنكه بر يك خو نباشد . مثال :
--> ( 1 ) چاش ، خرمن باشد .