على اكبر دهخدا
1400
امثال و حكم ( فارسى )
مثقال نمك است خروار هم نمك است . رجوع به : انگشت نمك است . . . ، شود . مثل آب . مطلبى روان و نيك آموخته . چاى يا آبگوشت يا خربزهء بىمزه و مانند آن . نامهء عيب كسان گيرم كه برخوانى چو آب * نيم حرف از نامهء خود برنميخوانى چه سود . اوحدى . دردت چه نهان دارم كز صفحهء رخسارم * هر كس كه مرا بيند چون آب فروخواند . اخسيكتى . مثل آب اماله . درآمد و شدى دايم . نظير : مثل خاله رورو . مثل آبانبار . اصواتى گنگ و بلند . مثل آب جفت . چايى كمرنگ . مثل آب حمام . شربتى كه در آن سردى بايد ، گرم . مثل آب حنا . چايى پس آب . مثل آب حوض . بىمزه و گرم . مثل آب حيات . زندگىبخش . مثل آب دهن مرده . مركبى كمرنگ . مثل آب زر . آراسته و بدلخواه . مثال : آفتابى كه هر دو عالم را * كار از او همچو آب زر گردد . عطار . مثل آب زيپو . چيزى سرد و بىمزه مانند آبگوشت و چاى . مثل آبستنان ميرود . رجوع به : آب در دلش تكان . . . ، شود . مثل آب سيرابى . آبگوشتى كم گوشت و كم چربى . مثل آب ظرفشورى . چايى پسآب . مثل آب كاه . چايى كمرنگ . مثل آبكش . سوراخسوراخ . چكنده . مثل آب كلهپاچه . آبگوشتى بد . مثل آبنوس . شب . زلف معشوق . مثل آب و آتش . دوضد ، دو فراهم نيامدنى . مثال : بهم دانا و نادان كى بود خوش * كجا دمساز باشد آب و آتش . ناصر خسرو . مثل آب و روغن . نياميختنى . جمع نشدنى . مثال : با حاسد تو دولت چون آب و روغن است * با ناصح تو ساخته چون زير با بم است . سوزنى . چو آب و روغن از هم جداست خصم و حيات * چو شير و مى بهم آميخته است ملك و دوام . عقد العلى . وقت هشيارى چو آب و روغنند * وقت مستى همچو جان اندر تنند . مولوى .