على اكبر دهخدا
1401
امثال و حكم ( فارسى )
مرغ خاكى مرغ آبى همتنند * ليك ضدانند و آب و روغنند . مولوى . مثل آب و شكر ، مثل شكر و آب . گدازان . مثال : مرا دلى كه غريوش چو اندر آتش عود * مرا تنى ز وداعش چو اندر آب شكر . انورى . مثل آبى كه روى آتش ريزند . هر چيز سريع الاثر خاصه دواهاى مبرد و جوابهاى نوميدكننده . مثل آتش . نهايت گرم . با تبى سوزان . خود خور . از آن سپس كه همى خورد خويشتن از خود * كه مىنيافت غذائى ز ديگران آتش . جمال الدين عبد الرزاق . آتش ار هيچ نيابد كه خورش سازد از آن * كارش اين است كه بنشيند و خود را بخورد . ابن يمين . مثل آتشافروز . با جامههائى بلند و كوتاه . با آرايشى مضحك . مثل آتش بر قلهء كوه . پديدار و روشن . مثال : بر كاخهاى او اثر دولت قديم * پيداتر است ز آتش بر تيغ كوهسار . فرخى . نظير : كالشمس فى رابعة النهار . مثل آتشپاره . جلد و چابك . مثل آتش و پنبه . دو جمع نشدنى . مثال : بخورد صبر مرا انتظار وعدهء وصل * كه صبر دلشده پنبه است و انتظار آتش . اديب صابر . مثل آتش و سپند . دو گرد نيامدنى . مثال : آتش سوزان نكند با سپند * آنچه كند دود دل مستمند . جز خال چون سپند تو بر روى آتشين * ساكن نديده بر سر آتش كسى سپند . جانرا سپند ساز و بر آتش نثار شو * با دل قرار عشق ده و بيقرار شو . حزين . مثل آدم . مؤدب . آهسته . مثل آدم مقوائى . بىجنبش . مثل آرد . متلاشى . مثل آرناوود . زنى هول و بدخوى . مثل آستين رنگرز . رنگارنگ . چون آستين رنگرزان ز آفت زمان * برگ رزان بشاخ بر از چند رنگ شد . لامعى . مثل آسمان غرغره . غراغرى سخت در امعاء . مثل آش سرخ حصار . آميغى از چيزهاى نامتناسب . مثل آش شله قلمكار . رجوع به : فقرهء قبل شود .