على اكبر دهخدا
1366
امثال و حكم ( فارسى )
( راحتطلبى بدادهء دهر بساز * آزرده مشو در طلب نعمت و ناز . . . ) شاهى . لعن الله اللجاج . منسوب به زبيده زوجهء هارون الرشيد . نقل از تاريخ گزيده . لعنة الله على داخل النسب و لعنة الله على خارج النسب . لعنت بدكاندارى كه مشترى خود را نشناسد . لعنت به كار دستپاچه . بجد و بمزاح مستعمل است ، نظير : اسرع بذاكم صابة نقابا . تعست العجلة رجوع به : العجلة من الشيطان ، و رجوع به : آدم دستپاچه . . . ، شود . لعنت بهمكار بد . بمزاح بخوانندهاى كه در حين خواندن او نهيق يا نعيبى شنيده شود گويند . لفتش دادن . كاريرا به دير و درازا كشيدن . ناز كردن . لفتش مده غجمه مره . بلهجهء خراسانيان زير و زبر مكن تا تباه و فاسد نشود . لف و نشر مرتب آن را دان كه دو لفظ آورند و دو معنى لفظ اول بمعنى اول لفظ ثانى بمعنى ثانى . ابو نصر فراهى . لفظ شكر نيست شكر . لقب تو چه سود صدر اجل چون اجل هست سوى تو نگران . اديب صابر . لقاى خليل شفاى عليل است . جامع التمثيل . لقد اسمعت ان ناديت حيا و لكن لا حيات لمن تنادى . رجوع به : آنچه البته به جائى نرسد . . . ، شود . لقمان را حكمت آموختن غلط است . لقمان را گفتند ادب از كه آموختى گفت از بىادبان . ( . . . كه هرچه از ايشان در نظرم ناپسند آمد از فعل آن پرهيز كردم . ) اشاره : ادب ز بىادبان جستهاند و اين مثل است * مثل گزافه نگفتند خلق در افواه . آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى . لقمان را گفتند حكمت از كه آموختى گفت از نابينايان كه تا جائيرا نبينند ( نپرواسند ) قدم ننهند . سعدى . لقمه با بيم جان خورد آهو زان ندارد نه دنبه نه پهلو . سنائى . لقمهء باز آن صعوه نيست ليك . . . چاره اكنون آب روغن كردنيست ) مولوى . لقمه باندازهء دهانت بردار . اشاره : لقمه اندازه خور ايمرد حريص * گرچه باشد لقمه حلوا و خبيص . مولوى . لقمه بزرگش گوشش بود . بپارههاى خرد از يكديگر جدا شد .