على اكبر دهخدا

1351

امثال و حكم ( فارسى )

در دل شحنه چو حق الهام داد * كاينچنين صورت بساز از بهر داد تا تو در عالم باشى و عادل قضا * نامناسب چون دهد داور سزا چونكه حاكم اين كند اندر گزين * چون كند حكم احكم اين حاكمين چون بكارى جو نرويد غير جو * قرض تو كردى ز كه خواهى گرو جرم خود را بر كس ديگر منه * گوش و هوش خود بر اين پاداش ده جرم بر خود نه كه تو خود كاشتى * با جزا و عدل حق كن آشتى رنج را باشد سبب بد كردنى * بد ز فعل خود شناس از بخت نى آن نظر بر بخت ، چشم احول كند * كلب را كهدانى و كاهل كند متهم كن نفس خود را اى فتى * متهم كم كن جزاى عدل را توبه كن مردانه سر آور بره * كه فمن يعمل بمثقال يره در فسون نفس كم شو غره‌اى * كافتاب حق نپوشد ذره‌اى هست آن ذرات جسمى اى مفيد * پيش اين خورشيد جسمانى پديد هست ذرات خواطر و افتكار * پيش خورشيد حقايق آشكار . مولوى . اختيار آمد عبادت را نمك * ورنه ، مىگردد بناخواه اين فلك گردش او را نه اجر و نى عقاب * كاختيار آمد هنر وقت عتاب جمله عالم خود مسبح آمدند * نيست آن تسبيح جبرى سودمند . . . * . . . در جهان اين مدح و شاباش و زهى * ز اختيار است و حفاظ و آگهى . مولوى . هر كه او ماند از كاهلى بيشكر و صبر * او همى داند كه گيرد پاى جبر هر كه جبر آورد خود رنجور كرد * تا همان رنجوريش در گور كرد گفت پيغمبر كه رنجورى به لاغ * رنج آرد يا بميرد چون چراغ جبر چبود بستن اشكسته را * يا بپيوستن رگ بگسسته را چون درين ره پاى خود بشكسته‌اى * بر كه مىخندى چو پا را بسته‌اى و آنكه پايش در ره كوشش شكست * در رسيد او را براق و برنشست حامل دين بود او محمول شد * قابل فرمان بد او مقبول شد تاكنون فرمان پذيرفتنى ز شاه * بعد از آن فرمان رساند بر سپاه