على اكبر دهخدا
1352
امثال و حكم ( فارسى )
تاكنون اختر اثر كردى بر او * بعد از اين باشد امير اختر او . مولوى . نان تو ديرتر برسد خلق كشتنى است * از تو نماز فوت شود گوئى از قضاست . كمال اسمعيل . هين بخوان رب بما اغويتنى * تا نگردى جبرى و كژ كم تنى بر درخت جبر تا كى برجهى * اختيار خويش را يكسو نهى همچو آن ابليس و ذريات او * با خدا در جنگ و اندر گفتگو چون بود اكراه با چندين خوشى * كه تو در عصيان همى دامن كشى آنچنان خوش كس رود در مكرهى * كس چنان رقصان رود در گمرهى بيست مرده جنگ مىكردى در آن * كت همى دادند پند آن ديگران كه صواب اين است و راه اين است و بس * كى زند طعنه مرا جز هيچكس كى چنين گويد كسى كو مكره است * چون چنين گنجد كسى كوبيره است هرچه نفست خواست دارى اختيار ؟ * هرچه عقلت خواست دارى اضطرار ! مولوى . موحد جبرى قول و قدرى فعل باشد . جلابى غزنوى . التوحيد دون الجبر و فوق القدر . حمار بشر اعقل من بشر . ابو الهديل علاف در استهزاء بشر مريسى جبرى . و كاهلى را خرسندى مخوان كه نقش عالم حدوث در كارگاه جبر و قدر چنين بستهاند كه تا تو در بست و گشاد كارها ميان جهد نبندى ترا هيچ كار نگشايد . مرزباننامه . جنبش جبر خلق عالم راست * جنبش اختيار آدم راست . سنائى . چرا من خويشتن را بد پسندم * بهانه ز آن بدى بر چرخ بندم . ويس و رامين . بزرجمهر گفت استاد را پرسيدم كارها بكوشش است يا بقضاء گفت كوشش قضا را سبب است . از تاريخ گزيده . و رجوع به : النجوم . . . ، و از تو حركت . . . ، و لا رهبانية . . . ، شود . لا جديد لمن لا خلق له . نظير : هرچه در چشمت خوار آيد نگاهدار كه روزى به كار آيد . لا خير فى معروف اذا احصى . نيكى نيكى نباشد چون شمار آن نگاهدارند . نظير : نبود عيش چو معشوقه بود بوسه شمر . فرخى . لا حب الا للحبيب الاول ( يا ) للمحب الاول . تمثل : ز جانش خوشتر آمد عشق رامين * چه خوش باشد بدل يار نخستين . ويس و رامين . نباشد يار چون يار نخستين * نه هر معشوق چون معشوق پيشين . ويس و رامين . چو جان باشد گزيده يار پيشين * تو بر يار گزيده هيچ مگزين . ويس و رامين . لا حرمة للفاسق . على عليه السلام . لا حسن كحسن الخلق . حديث .