على اكبر دهخدا

1350

امثال و حكم ( فارسى )

صاحب باغ آمد و گفت اى دنى * از خدا شرميت گو چه ميكنى ؟ گفت از باغ خدا بندهء خدا * گر خورد خرما كه حق كردش عطا عاميانه چه ملامت مىكنى * بخل بر خوان خداوند غنى گفت اى ايبك بياور آن رسن * تا بگويم من جواب بو الحسن پس به بستش سخت آندم بر درخت * ميزدش بر پشت و پهلو چوب سخت گفت آخر از خدا شرمى بدار * مىكشى اين بىگنه را زار زار گفت كز چوب خدا اين بنده‌اش * مىزند بر پشت ديگر بنده خوش چوب حق و پشت و پهلو آن او * من غلام و آلت فرمان او گفت توبه كردم از جبر اى عيار * اختيار است اختيار است اختيار . مولوى . پس بگفتندش اميران كاين فنى است * از عنايتهاست كار جهد نيست قسمت حق است مه را روى نغز * دادهء بخت است گل را بوى نغز گفت سلطان بلكه آنچه از نفس زاد * ريع تقصير است و دخل اجتهاد ورنه آدم كى بگفتى با خدا * ربنا انا ظلمنا نفسنا همچو ابليسى كه گفت اغويتنى * تو شكستى جام و ما را ميزنى بل قضا حق است و جهد بنده حق * هين مباش اعور چو ابليس خلق در تردد مانده‌ايم اندر دو كار * اين تردد كى بود بىاختيار اين كنم يا آن كنم خود كى شود * چون دو دست و پاى او بسته بود هيچ باشد اين تردد بر سرم * كه روم در بحر يا بالا پرم اين تردد هست كه موصل روم * يا براى سحر تا بابل روم پس تردد را ببايد قدرتى * ورنه آن خندان بود بر سبلتى بر قضا كم نه بهانه‌اى جوان * جرم خود را چه نهى بر ديگران خون كند زيد و قصاص او بعمر ! * مى خورد عمر و بر احمد حد خمر ! گرد خود بر گرد و جرم خود ببين * جنبش از خود بين تو از سايه مبين تو عسل خوردى نيايد تب به غير * مزد روز تو نيايد شب به غير تو چه كردى جهد كان با تو نگشت * تو چه كاريدى كه نامد ريع كشت فعل تو كان زايد از جان و تنت * همچو فرزندى بگيرد دامنت فعل را در غيب صورت ميكنند * فعل دزديرا نه دارى ميزنند ؟ دار كى ماند بدزدى ليك آن * هست تصوير خداى غيب‌دان