على اكبر دهخدا

1349

امثال و حكم ( فارسى )

گر شتربان اشتريرا مىزند * آن شتر قصد زننده مىكند خشم اشتر نيست با آن چوب او * پس ز مختارى شتر برده است بو همچنين گر بر سگى سنگى زنى * بر تو آرد حمله گردى منثنى سنگ را گر گيرد از خشم تو است * چون تو دورى و ندارد بر تو دست . عقل حيوانى چو دانست اختيار * اين مگو اى عقل انسان شرمدار . روشن است اين ليك از طعم سحور * آن خورنده چشم بربندد ز نور چونكه كلى ميل آن نان خوردنيست * رو بتاريكى كند كه روز نيست حرص چون خورشيد را پنهان كند * چه عجب گر پشت بر برهان كند . . . * . . . مولوى . گفت دزدى شحنه را كاى پادشاه * آنچه كردم بود آن حكم إله گفت شحنه آنچه من هم ميكنم * حكم حق است اى دو چشم روشنم . از دكانى گر كسى تربى برد * كاين ز حكم ايزد است اى باخرد بر سرش كوبى دو سه مشت گره * حكم حق است اينكه اينجا باز نه . در يكى تره چو اين عذر اى فضول * مىنيايد نزد بقالى قبول چون بر اين عذر اعتمادى ميكنى * گرد مار و اژدها بر مىتنى زين چنين عذر اى سليم نانبيل * خون و مال و زن همه كردى سبيل هركسى پس سبلت تو بركند * عذر آرد خويش را مضطر كند حكم حق گر عذر ميشايد ترا * پس بياموز و بده فتوى مرا كه مرا صد آرزو و شهوت است * دست من بسته ز بيم هيبت است پس كرم كن عذر را تعليم ده * برگشا از دست و پاى من گره اختيارى كرده‌اى تو پيشه‌اى * كاختيارى دارم و انديشه‌اى ورنه چون بگزيده‌اى آن پيشه را * از ميان پيشه‌ها اى كدخدا چونكه آيد نوبت نفس و هوا * بيست مرده اختيار آيد ترا چون برد يك حبه از تو يار سود * اختيار جنگ در جانت گشود چونكه آيد نوبت شكر نعم * اختيارات نيست وز سنگى تو كم دوزخت را عذر باشد اين يقين * كاندرين سوزش مرا معذور بين . . . * . . . آن يكى بر رفت بالاى درخت * مىفشاند او ميوه را دزدانه سخت