على اكبر دهخدا
1344
امثال و حكم ( فارسى )
گر خداوند قضا كرد گنه بر سر تو * پس گناه تو بقول تو خداوند تراست بد كنش زى تو خدايست بدين مذهب زشت * گرچه ميگفت نيارى كت از اين بيم قفاست اعتقاد تو چنين است و ليكن به زبان * گوئى آن حاكم عدلست و حكيم الحكماست با خداوند زبانت بخلاف دل توست * با خداوند جهان نيز ترازوى رياست . ناصر خسرو . چند بنالى كه بد شده است زمانه * عيب و بدت بر زمانه چون بنهى چون هرگز كى گفت اينزمانه كه بد كن * مفتون چو نى بقول عامهء مفتون تو شدهء ديگر اينزمانه همان است * كى شود اى بيخرد زمانه دگرگون . ناصر خسرو . چو تو خود كنى اختر خويشرا بد * مدار از فلك چشم نيك اخترى را . ناصر خسرو . جنبش جبر خلق عالم راست * جنبش اختيار آدم راست . سنائى . بهانه بر قضا چنهى چو مردان عزم خدمت كن * چو كردى عزم بنگر تا چه توفيق و توان بينى تو يكساعت چو افريدون بميدان باش تا ز آن پس * بهر جانب كه روآرى درفش كاويان بينى . سنائى . تو نكوكار باش تا برهى * با قضا و قدر چرا ستهى . سنائى . عاقل ز جفاى چرخ گردنده * هر بد كه ببيند آن ز خود بيند . نظام الدين محمد بن عمر مسعود . انى اخاف على امتى بعدى ثلاثا حيف الائمة و الايمان بالنجوم و تكذيب القدر . حديث . بر امت خويش پس از خود بر سه چيز ترسانم : ستم پيشوايان و گرويدن به احكام ستارهشناسى و دروغ شمردن اختيار انسانى . اين كه گوئى اين كنم يا آن كنم * اين دليل اختيار است اى صنم . مولوى . يك مثال ايدل پى فرقى بيار * تا بدانى جبر را از اختيار . دست كان لرزان بود از ارتعاش * و آنكه دستى را تو لرزانى ز جاش هر دو جنبش آفريدهء حقشناس * ليك نتوان كرد اين با آن قياس زان پشيمانى كه لرزانيديش * چون پشيمان نيست مرد مرتعش ! مرتعش را كى پشيمان ديدهاى * بر چنين جبرى تو برچسبيدهاى . مولوى . و عاجز الراى مضياع لفرصته * حتى اذا فات امر عاتب القدرا . القدرية مجوس هذه الامة . حديث . جبريان گبران دين مسلمانى باشند . قضا را دستپيچ خود كند در كجروى نادان * خطاى خويشتن را كور دايم بر عصا بندد . قول بنده ايش شاء اللّه كان * بهر آن نبود كه منبل كن روان بهر تحريض است بر اخلاص وجد * كاندران خدمت فزون شو مستعد گر بگويند آنچه مىخواهى تو راد * كار كار تو است برحسب مراد آنگه ار منبل شوى جايز بود * كانچه خواهى وانچه جوئى آن شود