على اكبر دهخدا
1327
امثال و حكم ( فارسى )
گندم نتوان درود چون جو كارى ما را صنما همى بدى پيش آرى * از ما تو چرا اميد نيكى دارى رو رو جانا همى غلط پندارى . . . ) از قابوسنامه . گندمنما و جوفروش . نظير : ارزننما و ريكپيما . رجوع به : جوفروش گندمنما ، شود . گندنا و مشعبد . رجوع به : مشعبد و گندنا ، شود . گنده بغل را چه سود عنبر و لادن . ميرزا ابو الحسن جلوه . گنده بود آن آب كه استاده بود هاژ هموار همى رو سپس دانش از ايراك . . . ) ناصر خسرو . رجوع به : آب كه يك جا ماند . . . ، شود . گنده دماغى بنفشه بوى نه كالوخ گنده دهانى كرفس خاى نه كيكير . سوزنى . گنده دهانى كرفس خاى نه كيكير گنده دماغى بنفشه بوى نه كالوخ . . . ) سوزنى . كيكير ترتيزك و كالوخ گندناست . گنديده با دلفوه هم دارد با همهء عيوب معجب و متكبر نيز باشد . گنگ اندر حديث و در آواز به كه بسيار گوى بيهده تاز . سنائى . رجوع به : آن خشت بود كه . . . ، شود . گنه بر شبان است نه بر رمه كه بپذيرد آنچت كه گويم همه . . . ) مرحوم اديب . رجوع به : كارها را كارفرما . . . ، شود . گنه چشمان كرن دل مبتلا بى بلا بىدل بلا بىدل بلا بى . . . * اگر چشمان نكردى ديده بونى چه ذونى دل كه خوبان در كجايى . ) بابا طاهر . رجوع به : اگر چشمان نكردى . . . ، شود . گنه را عذر شويد جامه را آب خرد را مى بهبندد چشم را خواب . . . ) ويس و رامين . گنهكار انديشه ناك از خداى بسى بهتر از عابد خودنماى . سعدى . گنهكار چون بد نبيند ز شاه دليرى كند بيشتر بر گناه ( . . . چو در داد شاه آورد كاستى * بپيچد سر هركس از راستى . ) اسدى . رجوع به : از بند گيرد بدانديش . . . ، شود . گنهكار گشت آنكه بشكست عهد گزين كرد حنظل بينداخت شهد . فردوسى . گنه كرد در بلخ آهنگرى بششتر زدند گردن مسكرى . شايد مأخوذ از شعر فردوسى در يوسف زليخا باشد كه ميفرمايد : بود داوريمان چو حكم سدوم * همانا شنيدستى آن حكم شوم