على اكبر دهخدا
1328
امثال و حكم ( فارسى )
كه در شهر خائن شد آهنگرى * بزد قهرمان گردن ديگرى . فردوسى . ى . جرم ز شاگرد و پس عتاب بر استاد ! * اينت به استاد اصدقاى صفاهان كردهء قصار و پس عقوبت حداد ! « 1 » * اين مثل است آن اولياى صفاهان . اين مگر آن حكم باژگونه مصر است * آرى مصر است روستاى صفاهان . خاقانى . نظير : اجور من قاضى سذوم . و رجوع به : از هر طرف كه رنجه شوى . . . ، شود . گنهكرده را عمر سرمايه بس به دو ده كه ما را از اين مايه بس . . . ) فردوسى . گناهكار را چون از خونش درگذرند بايد خرسند باشد . گنه كنند گاوان كدخدا دهد تاوان . گج . نظير : ديه بر عاقله است . رجوع به : از هر طرف كه رنجه شوى . . . ، شود . گنه ناكردن و بىباك بودن بسى آسانتر از پوزش نمودن . ويس و رامين . گنه يكتن ويرانى يكشهر بود ( روزگار آنچه توانست بر آنروى بكرد * به ستم جايگه بوسه من كرد سياه ( بگنه روى سيه گردد و سوگند خورم * كان بت من به همه عمر نكردست گناه عارضش را گنه و زلت همسايه بسوخت * خويشتن داشت كس از زلت همسايه نگاه ؟ . . . * اين من از خواجه شنيدستم در مجلس شاه . ) فرخى . گوا خواستن دادگر را بد است گواه من اندر جهان ايزد است . . . ) فردوسى . مقصود منع از قسم بخداست . گواه بيگواهان چيست سوگند . جامى . گواه دزد كيسه بر و گواه مست ميفروش . مثل هندى است . نقل از شاهد صادق . رجوع به : بروباه گفتند شاهدت كيست . . . ، شود . گواه عاشق صادق در آستين باشد . تمثل : به راه صادق اگر دست من شكست چه باك * كسى كه عاشق صادق بود چنين باشد گواه من بود اكنون در آستين آرى * گواه عاشق صادق در آستين باشد . نقل از روزنامهء تربيت . گواهى دادن دل . گواهى دادن ضمير . مثال : بلى آنچه خواهد رسيدن بمردم * بر آن دل دهد هر زمانى گوائى . فرخى . به صورت دو حرف كژ آمد دل اما * ز دل راستگوتر گوائى نيابى
--> ( 1 ) قصارى جامهء مشترى گم كرده و بگريخت صاحب جامه حدادى را با جامهء رنگين بديد او را بگرفت و گفت آهنگر را پيدا كن . نقل از حاشيهء خاقانى .