على اكبر دهخدا

1326

امثال و حكم ( فارسى )

گنج و رنج و غنا و درويشى هرچه در عالم است درگذر است . ظهير . گنج و مار و گل و خار و غم و شادى بهمند جور دشمن چكند گر نكشد طالب دوست : . . ) سعدى . نظير : پهلوى هر گل نهاده است خارى . فرخى . خار با خرماست گل با خار است و صاف با دردى . سعدى . اين است كه گنج نيست بىمار * هرجا كه رطب بود بود خار . زير اين دور گنبد دوار * هست دى با بهار و گل با خار . سنائى . گل بىخار اندر گلشن دهر * به چشم تيزبين كى مىتوان ديد . مسعود سعد . گنج بىمار و گل بىخار نيست * شادى بىغم در اين بازار نيست . مولوى . خار جفت گل است و خمار جفت نبيند . سنائى . دائم خمار با مى و خار است با رطب . ابن يمين . گنج بىرنج نديده است كسى * گل بىخار نچيده است كسى . جامى . گل در دامن خار است و زر در كيسهء خارا . سلمان ساوجى . گرد ران با گردن است . و رجوع به : اندر پس هر خنده . . . ، شود . گنجها پيوسته در ويرانه‌هاست گنج و گوهر كى ميان خانه‌هاست . . . ) مولوى . رجوع به : گنج در ويرانه . . . ، شود . گنجها را در خرابى زان نهند تا ز حرص اهل عمران وارهند . مولوى . گندم از گندم برويد جو ز جو از مكافات عمل غافل مشو . . . ) مولوى . نظير : من يزرع الشوك لم يحصد به عنبا . لن تجتنى من شوكة عنبة . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود . گندمترا پاك كردى پاى بر غربال زن آنقدر با تن مدارا كن كه جان صافى شود . . . ) صائب . گندمت چون آرد شد در آسيا لنگر مكن . صائب . نظير : سپهر از كجرويها توتيا كرد استخوانم را * چو بارم آرد شد ديگر چرا در آسيامانم صائب . گندم خورديم از بيرونمان كردند . به طنز : گناهى را مرتكب نشده‌ام تا مستوجب عتاب يا پنداشتى باشم . خدايگانا گندم نخورده چون آدم * برون فتادم ناگه ز روضهء رضوان . سيد حسن غزنوى . گند مرا رها كند تا گندت را رها كنم . مردى از صف در حال ركوع بمزاح گند لرى گرفته مىفشرد لر نيز با خصيتين امام همين معاملت كرد . امام ناچار ركوع بدرازا ميكشيد و با آوازى بلندتر از عادت دعا و استغفار ميگفت لر گفت بسيار بلند . . . گندم كه سه پايه بست اندر تا پوست . بعد از شاخ شدن ريشه كمتر آفت و آسيبى بگندم رسد .