على اكبر دهخدا
1313
امثال و حكم ( فارسى )
گشتن اين چرخ بس اى هوشمند نيك دليل است ترا بر فناش . ناصر خسرو . گفتار بىكردار ضايع ماند . ( . . . و فرمودن بىورزيدن سبب و بال آخرت بود . ) كيمياى سعادت . گفتار چه بايد كه همى بينى كردار چيزى كه همى دانى بيهوده چه پرسى . . . ) فرخى . رجوع به : چرا ره بينم و فرسنگ پرسم ، شود . گفتار نيكو نگردد كهن . خردمند با مردم پارسا * چو جائى سخن راند از پادشا همه سخته بايد كه راند سخن * كه . . . ) فردوسى . گفت آرى پهلوى ياران خوش است ليك اى جان در اگر نتوان نشست . ( يك غريبى خانه ميجست از شتاب * دوستى بردش سوى خانهء خراب گفت او اين را اگر سقفى بدى * پهلوى من مر ترا مسكن شدى هم عيال تو بياسودى اگر * در ميانه داشتى حجرهء دگر ور رسيدى ميهمان روزى ترا * هم بياسودى اگر بوديت جا . . . ) مولوى . رجوع به : اگر خالهام ريش داشت . . . ، شود . گفت شيخا هرآنچه گوئى هستم ليكن تو چنان كه مىنمائى هستى ؟ ( شيخى بزنى فاحشه گفتا مستى * پيوسته بدام ديگران پا بستى . . . ) خيام . رجوع به : اگر گناه . . . ، شود . گفت از خود تو ميترسم . لالائى زشت كودك خواجه در آغوش داشت كودك زارى و بىقرارى مىكرد لالا گفت چون با منى از چه ميترسى . . . گفت با ليلى خليفه كاين توئى كز تو شد مجنون پريشان و غوى از دگر خوبان تو افزون نيستى گفت خامش چون تو مجنون نيستى . مولوى . ابلهان گفتند مجنون را ز جهل * حسن ليلى نيست چندان هست سهل بهتر از وى صد هزاران دلربا * هست همچون ماه در شهر اى كيا گفت صورت كوزه است و حسن مى * مى خدايم مىدهد از ظرف وى مر شما را سركه داد از كوزهاش * تا نباشد عشق اوتان گوش كش از يكى كوزه دهد زهر و عسل * هر يكى را دست حق عز و جل كوزه مىبينى و ليكن آن شراب * روى ننمايد به چشم ناصواب . مولوى . به مجنون گفت روزى عيبجوئى * كه پيدا كن به از ليلى نكوئى كه ليلى گرچه در چشم تو حوريست * بهر عضوى ز اعضايش قصوريست