على اكبر دهخدا
1314
امثال و حكم ( فارسى )
ز گفت عيبجو مجنون برآشفت * در آن آشفتگى خندان شد و گفت كه گر بر ديدهء مجنون نشينى * به غير از خوبى ليلى نبينى . وحشى . و رجوع به : از محبت نار نورى . . . ، شود . گفت با ماست خوردهام بسيار ( رادمردى ز غافلى پرسيد * چون ورا سخت جلف و جاهل ديد گفت هرگز تو زعفران ديدى * يا جز از نام هيچ نشنيدى . . . * صد ره و بيشتر نه خود يك بار مرد را گفت رادمرد حكيم * اينت بيچاره اينت مرد سليم تو بصل نيز هم نمىدانى * بيهده ريش چند جنبانى . ) سنائى . رجوع به : حمام داشتيم . . . ، شود . گفت بگذار كردمى بايد در غم عشق مردمى بايد ( . . . تا تو ريش و سرى چو ما باشى * جان و دل گرد تا خدا باشى گرگ در دشت و شير در بيشه * همه هم حرفتند و هم پيشه نه تو دينار دارى و من دانك * برخ من چرا برآرى بانگ دو الف يك جهت به بىنقطى * اين سقط چون شد آن سرى سقطى تو بريش و بجبه معتبرى * اگر آن ريش و اهلى چه برى . ) اوحدى . رجوع به : دو صد گفته . . . ، شود . گفت بگذار و گرد كرد برآى . . . بندهاى گران ز خود بگشاى . ) سنائى . رجوع به : دو صد گفته . . . ، و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود . گفت پيغمبر به اصحاب كبار تن مپوشانيد از باد بهار كانچه با برگ درختان مىكند با تن و جان شما آن مىكند . اصل شعر چنين است : گفت پيغمبر ز سرماى بهار * تن مپوشانيد ياران زينهار زانكه با جان شما آن مىكند * كان بهاران با درختان مىكند . مولوى . و حديث اين است : اغتنموا برد الربيع فانه يعمل بابدانكم كما يعمل باشجاركم و اجتنبوا برد الخريف فانه يعمل بابدانكم كما يعمل باشجاركم . گفت پيغمبر كه جنت از إله گر هميخواهى ز كس چيزى مخواه . مولوى .