على اكبر دهخدا
1283
امثال و حكم ( فارسى )
گر تو را حق آفريده زشترو تو مشو هم زشترو هم زشتخو . مولوى . گر تو را صد گنج زر متواريست از همه مقصود برخورداريست گه بده گاهى بخور گاهى بدار اينت برخوردارى است از روزگار . عطار . گر تو سنگ خاره و مرمر بوى چون بصاحبدل رسى گوهر شوى . مولوى . گر تو سنگى بلاى سختى كش ور نهاى سنگ بشكن و بگداز . مسعود سعد . گر تو شوى رنجه ز آسيب خار چشم دل غير بزوبين مخار . امير خسرو . رجوع به : يك سوزن به خود . . . ، شود . گر تو قرآن بدين نمط خوانى ببرى رونق مسلمانى . سعدى . نظير : يك مؤذن داشت يك آواز بد * شب همه شب ميدريدى حلق خود كودكان ترسان از او در جامه خواب * مرد و زن ز آواز او اندر عذاب مجتمع گشتند مر توزيع را * بهر دفع زحمت و تصديع را پس طلب كردند او را در زمان * اقچها دادند و گفتند اى فلان از اذانت جمله آسوديم ما * بس كرم كردى شب و روز اى كيا بهر آسايش زبان كوتاه كن * در عوضمان همتى همراه كن قافله ميشد بكعبه از وله * افچه بستد شد روان با قافله شبگهى كردند اهل كاروان * منزل اندر موضع كافرستان وان مؤذن عاشق آواز خود * در ميان كافرستان بانك زد چند گفتندش مگو بانك نماز * كه شود جنگ و عداوتها دراز او ستيزه كرد و لج بىاحتراز * گفت در كافرستان بانك نماز جملگان خائف ز فتنه عامهاى * خود بيامد كافرى با جامهاى شمع و حلوا و يكى جامهء لطيف * هديه آورد و بيامد شد اليف پرس پرسان كاين مؤذن كو كجاست * كه صداى بانك او راحت فزاست دخترى دارم لطيف و بس سنى * آرزو مىبود او را مؤمنى هيچ چاره مىندانستم در آن * تا فروخواند اين مؤذن اين اذان گفت دختر چيست اين مكروه بانك * كه بگوشم آيد اين در چار دانك خواهرش گفتا كه اين بانك اذان * هست اعلام و شعار مؤمنان باورش نامد بپرسيد از دگر * آندگر هم گفت آرى اى قمر چون يقين گشتش رخ او زرد شد * وز مسلمانى دل او سرد شد