على اكبر دهخدا

1281

امثال و حكم ( فارسى )

گر تضرع كنى و گر فرياد دزد زر باز پس نخواهد داد . سعدى . گرت كهترى بر دل آيد گران چو دارد هنر زو گران بگذران . اسدى . گرت گنج بايد بتن رنج بر كه در رنج تن يا بى از رنج بر . اسدى . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود . گر تمتع نباشد از زر و سيم چه زر و سيم و چه سفال و حجر . ابن يمين . رجوع به : براى نهادن چه سنگ و . . . شود . گرت مملكت بايد آراسته مده كار معظم بنو خاسته . سعدى . رجوع به : از هركسى كارى . . . ، شود . گر تن خاكى غليظ و تيره است صيقلش كن زانكه صيقل گيره است ( آهن ارچه تيره و بىنور بود * صيقلى آن تيرگى او زدود . . . تا در او اشكال غيبى رو دهد * عكس حورى و ملك دروى جهد . مولوى . گرت نزهت همى بايد بصحراى قناعت شو كه آنجا باغ در باغ است و خوان در خوان و وا در وا . سنائى . رجوع به : قناعت توانگر كند . . . ، شود . گر تنگ شكر خريد مىنتوانم بارى مگس از تنگ شكر ميرانم . از اسرار التوحيد فى مقامات شيخ ابى سعيد . گرت نيست باور بيا و ببين . گرت نيكى از روى كردار نيست نكو گوى بارى كه دشوار نيست . اسدى . رجوع به : اگر نان گندمت نيست . . . ، شود . گر تو بر نفس خود شكست آرى دولت جاودان بدست آرى . مكتبى . رجوع به : نفس خود را بكش . . . ، شود . گر تو بهتر ميزنى بستان بزن . آن يكى نائى كه نى خوش ميزده است * ناگهان از مقعدش بادى بجست ناى را بر كون نهاد او كه ز من . . . ) مولوى . گر تو پيغام زنى آرى و زر پيش تو بنهند جمله جان و سر ور تو پيغام خدا آرى چو شهد كه بيا سوى خدا اى نيك عهد از جهان مرگ سوى برگ رو چون بقا ممكن بود فانى مشو قصد خون تو كنند و جان و سر نز براى حميت دين و هنر بلكه از چسبيدگى بر خانمان تلخ آيدشان شنيدن اين بيان