على اكبر دهخدا

1177

امثال و حكم ( فارسى )

نه گودرز ماند نه خسرو نه طوس * نه تخت و كلاه و نه پيل و نه كوس كه خواهد از اين ديو واژونه كين * كس او را نيابد همال چنين چو رستم بجنبيد بر خويشتن * چنين گفت اكوان كه اى پيلتن يكى آرزو كن كه تا از هوا * كجات آيد اكنون فكندن روا سوى آبت اندازم ار سوى كوه * كجا خواهى افتاد دور از گروه چو رستم بگفتار او بنگريد * تن اندر كف ديو واژونه ديد چنين گفت با دل گو پيلتن * كه از چاره به نيست در هر سخن كنون هرچه گويمش جز آن كند * نه سوگند داند نه پيمان كند گر ايدون كه گويم به دريا فكن * بكوه افكند بدگهر اهرمن بكوهم زند تا شوم ريزريز * بدان تا برآيد ز من رستخيز يكى چاره بايد كنون ساختن * كه رايش به آب آيد انداختن چنين داد پاسخ كه داناى چين * يكى داستانى زده است اندرين كه در آب هركو برآيدش هوش * به مينو نبيند روانش سروش بماند بزارى روانش بجاى * خرامش نيابد بديگر سراى به دريا نبايد كه اندازيم * كفن سينهء ماهيان سازيم بكوهم درانداز تا ببر و شير * به بينند چنگال مرد دلير ز رستم چو بشنيد اكوان ديو * برآورد بر سان دريا غريو به جائى بخواهم فكندنت گفت * كه اندر دو گيتى بمانى نهفت چو گفت اين سخن ديو واژونه خوى * ز دست آنگهى رستم جنگجوى بدرياى ژرف اندر انداختش * چنان چون شنيدش دگر ساختش همين كز هوا سوى دريا رسيد * سبك تيغ تيز از ميان بركشيد نهنگان كه كردند آهنگ اوى * ببودند سرگشته در چنگ اوى بدست چپ و پاى كردى شناه * بديگر ز دشمن همى جست راه ز كارش نيامد زمانى درنگ * چنين باشد آن كو بود مرد جنگ اگر ماندى كس به مردى بپاى * زمانه پى او نبردى ز جاى بدان كاينچنين است گردنده دهر * گهى نوش بار آورد گاه زهر ز دريا به مردى بيكسو كشيد * برآمد به خشكى و هامون پديد ستايش گرفت آفريننده را * رهاننده از بد تن بنده را