على اكبر دهخدا
1275
امثال و حكم ( فارسى )
تا ز سكسك وا رهد خوش پى شود * شيره را زندان كنى تا مىشود . ) مولوى . آن يكى ميزد يتيمى را بقهر * قند بود آن ليك بنمودى چو زهر ديد مردى آنچنانش زار زار * آمد و بگرفت زودش در كنار گفت چندان اين يتيمك را زدى * چون نترسيدى ز قهر ايزدى گفت او را كى زدم اى جان دوست * من بر آن ديوى زدم كو اندروست مادر ار گويد تو را مرگ تو باد * مرگ آن خو خواهد و مرگ فساد . مولوى . گر بزرق و افتعال اسباب دنيا ساختى راه عقبى را ندارد سود زرق و افتعال . معزى . گر بژرفى در نهاد خويش پو را بنگرى واثقم كاندر نياز خويش ريبى ناورى از چه ميزايد نياز و احتياج اندر نهاد از ره نقصان و مردم نيست از نقصان برى چونكه بينى پستى اندر جان خويش و كاستى بگروى هم زى كمال و هم بجوئى برترى . مرحوم اديب . گر به سجده آدمى رهبر شدى دنك هر رزاز پيغمبر شدى . نظير : صدق پيش آر كه اخلاص به پيشانى نيست . گر به صورت آدمى انسان بدى احمد و بو جهل هم يكسان بدى . مولوى . رجوع به : اگر آدمى به چشم است . . . ، شود . گر بعمامه كسى سرورئى يافته است پس شه مرغان سزد هدهد رنگين سلب . اخسيكتى . گر بعيب خويشتن دانا شوى كى بعيب ديگران بينا شوى . عطار . گر بعيوق برفرازد سر شاعر آخر نه هم گدا باشد ؟ ( شاعر آخر چه گويد و چه كند * كه از او فتنه و بلا باشد . . . ) مسعود سعد . رجوع به : گدائى شريعت شعر است ، شود . گر به قدر خود نمودى آفتاب كى شدى حربا ز عشق او خراب . عطار . گر بگويم شرح آن بيحد شود مثنوى هفتاد من كاغذ شود . مولوى . گر بگويى بار گويد طائرم ور بپر گوئيش گويد اشترم . رجوع به : مثل شترمرغ ، شود .