على اكبر دهخدا

668

امثال و حكم ( فارسى )

( خاقانيا ز دل سبكى سرگران مباش * كو هركه زادهء سخن تست خصم تست . گرچه دلت شكست ز مشت شكسته نام * بر خويشتن شكسته دلى چون كنى درست . . . ) خاقانى . چون معانى جمع گردد شاعرى آسان بود . * ( هركه ناشاعر بود چون كرد قصد مدح او شاعرى گردد كه شعرش روضهء رضوان بود * زانكه مدحش جمع گردانيد معنيهاى نيك . . . ) عنصرى . نظير : شاعران را جستن معنى كند مقرون رنج * شاعرش را شعر گفتن با طرب مقرون كند او همه معنى جود و داد و دين و دانش است * رنجش آن باشد كه معنيهاى آن موزون كند . قطران . چون مهر كند فلك سوارى * از چالش لاشه خر چه خيزد . كمال اسمعيل . رجوع به : تيمم باطل است . . . ، شود . چون نباشد چو خر سرافكنده * تيز خر به ز ريش خربنده . سنائى . رجوع به : افاده‌اش بنواب . . . ، شود . چون نپاشى آب رحمت نار زحمت كم‌فروز * ور نباشى خاك معنى باد بىحاصل مباش . سنائى . رجوع به : اگر بارى ز دوشم . . . ، شود . چون نپوشى چه خز و چه مهتاب * چون نبوئى چه نرگس و چه پياز . ناصر خسرو . نظير : براى نهادن چه سنگ و چه زر . چون نجس‌تر شود نجستر شود . نظير : انجس ما يكون الكلب اذا اغتسل . سگ بدرياى هفت‌گانه مشوى * كه چو شستى پليدتر گردد . سعدى . چون نخواهى كت ز ديگر كس جگر خسته شود * ديگرانرا خيره‌خيره دل چرا بايد خليد . ناصر خسرو . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود . چون ندارى ناخن درنده تيز * باد دان آن به كه كم گيرى ستيز . سعدى . رجوع به : پنجه با ساعد سيمين . . . ، شود . چون نشينى بر سر كوى كسى * عاقبت بينى تو هم روى كسى . مولوى . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود . چون نصيحت نيايدت در گوش * اگرت سرزنش كنم مخروش . سعدى . نظير : هركه نصيحت نشنود سر ملامت شنيدن دارد . چون نكردى خرابى آبادان * به خرابى چه ميشوى شادان . اوحدى . چون نكند رخنه به ديوار باغ * دزد كه ناطور همان مىكند . سعدى . نظير : ز دزدان عجب نيست يغماى بستان * كه ناطور رخنه به ديوار دارد . آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى .