على اكبر دهخدا

663

امثال و حكم ( فارسى )

چون روزگار هست به تصحيف روزگار * پس روزكار خواندنش به كه روزگار يعنى كه روز كار كنون است كار كن * كين روز چون گذشت دگر نيست روز كار . ابن يمين رجوع به : از تو حركت . . . ، شود . چون روزه ندانى كه چه‌چيز است چه سود است * بيهوده همه روز ترا بودن ناهار . ناصر خسرو . چون زبان حسد بود نخاس * يوسقىيابى از گزى كرباس . رجوع به : اگر حسود نباشد . . . ، شود . چون ز چاهى ميكنى هر روز خاك * عاقبت اندر رسى در آب پاك . مولوى . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود . چون ز دستى خود تبر برپاى خود * خود پزشك خويش باش اى دردمند . ناصر خسرو . چون ز راه صدق و صفوت نز من آيد نز شما * صدق بوذر داشتن يا عشق سلمان داشتن بو هريره‌وار بايد بارى اندر اصل و فرع * گه دل اندر دين و گه‌دستى در انبان داشتن . سنائى . چون زعفران بنزديك درازگوش . * ( اين شخص قدر و قيمت اين نداند . . . ) تاريخ جهانگشا . نظير : قيمت زعفران چه داند خر . * خر چه داند قيمت نقل و نبات . چون ز گنج خودت نصيبى نيست * تو مران گنج را نگهبانى . ابن يمين . چون زيد رنگ جگر خسته در آن بيشه كه شير * سوى آن بيشه ز صد گونه همى دارد راه . فرخى . چون سال نيك باشد پيدا بود اثر * ( چون فال نيك باشد ظاهر بود نشان . . . ) معزى . رجوع به : سالى كه نكوست . . . شود . چون سبكسار گشت هزل‌فروش * درخور است آنزمان گرانى گوش . سنائى . چون ستم ماردوش گشت ز اندازه بيش * لا جرم آرد برون كاوه سر از مار بين . حضرت اديب . رجوع به : از پى هر گريه . . . ، شود . چون سخن در وصف اين حالت رسيد * هم قلم بشكست و هم كاغذ دريد . مولوى . نظير : قلم اينجا رسيد سر بشكست . چون سرخ گل آيد بچه كار آيد گلنار * ( شاهى كه نديمى چو تو دارد چه كند