على اكبر دهخدا

664

امثال و حكم ( فارسى )

كس . . . ) فرخى . رجوع به : تيمم باطل است آنجا كه آب است ، شود . چون سزاوار عتابى بتن خويش تو خود * كى رسد از تو بهمسايه و فرزند عتاب . ناصر خسرو . رجوع به : آه از اين واعظان . . . ، شود . چون سوى خورشيد دارد روى خويش * ماه تابنده شود خوش خوش هلال . ناصر خسرو . رجوع به : اگر مردى بده دل را . . . ، شود . چون سوى صراف شوى با پشيز * رانده شوى و خجلى بر سرى . ناصر خسرو . چون سيف يزن بربست از ساحت صنعا رخت * غمدان چه طربخانه بعد از وى و چه غمدان . حضرت اديب . چون سيم قلب در كيسه ماندن . نظير : سكهء شاه ولايت هرجا رود پس‌آيد . چون شد ز گلو فرو چه حلوا و چه زهر . رجوع به : شكم زيردست است . . . ، شود . چون شكم سير شد غم گرسنگى مخور كه بسيار سير ديدم كه پيش از گرسنه شدن مرگش دريافت . ( كه گفته‌اند . . . ) مرزبان‌نامه . رجوع به : چون تن‌پوشيده گشت . . . و رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود . چون شناور نيستى پيرامن جيحون مگرد * ( . . . بىشنائى پاى در جيحون نميبايد نهاد . ) مغربى . چون شود خود نمك تبه چه علاج * ( . . . چاره چه غرقه را ز رود برك . ) خسروانى . رجوع به : هرچه بگندد . . . ، شود . چون شود دشمن قوى پس چاره جز تسليم نيست . رجوع به : پنجه با ساعد . . . ، شود . چون شير به خود سپه‌شكن باش * فرزند خصال خويشتن باش . نظامى . رجوع به : آنجا كه بزرگ بايدت . . . ، شود . چون شير شرزه يك تنه ميباش در جهان * مانند گاو چشم بگو و اره برمدار . ابن يمين . رجوع به : از بلا دورى طمع . . . ، و رجوع به : چون نهء همچو مه . . . ، شود . چون طبع جهان باژگونه بود * كردار همه باژگون فتاد . مسعود سعد . چون طفل نى سوار بميدان اختيار * در چشم خود سواره و ليكن پياده‌ايم . صائب . رجوع به : لا جبر و لا تفويض . . . ، شود . چون طلعت خورشيد عيان گشت بصحرا * آنجا چه بقا ماند نور قمرى را . سنائى . رجوع به : تيمم باطل است . . . ، شود . چون عدم در وجود پيوسته است * هر دو يك لحظه زاده‌اند بهم