على اكبر دهخدا
662
امثال و حكم ( فارسى )
كه هست اين ز كردار و خوى درشت * بهر كار مشتاب اى نيكبخت بويژه به خون زانكه كاريست سخت . ) فردوسى . رجوع به : از شهرياران سزاوار نيست . . . ، و رجوع به : ميتوان كشت زنده را . . . ، شود . چون دف لولى دريد از بهر ميمون چنبر است . * ( اى بسا نقصان كه در ضمنش بود يكنوع سود . . . ) امير عليشير . چون دل شنوا شد ترا از آن پس * شايد اگرت گوش سر نباشد . ناصر خسرو رجوع به : اگر بس بدى ديدن . . . ، شود . چون دل لشگر ملك نگاه ندارد * درگه ايوان چنان كه درگه ميدان كار چو پيش آيدش بود كه بميدان * خوارى بيند ز خوار كردهء ايوان . ابو حنيفهء اسكافى . رجوع به : سپاهى كه كارش . . . ، شود . چون دود بلند شد بهر جائى * سر برزند از ميان او نارى . ( چون كار . . . جهان چنين فرا شويد * سربركند از جهان جهاندارى . . . ) ناصر خسرو . نظير : بهر الفى الف قدى برآيد . چون دوست دشمن است شكايت كجا برم . * ( از دشمنان برند شكايت به پيش دوست . . . ) اظهرى . رجوع به : ما حيلة الريح اذا . . . ، شود . چون دوست زشت كند چه چاره از بازگفتن . ابو الفضل بيهقى . چون دوستى تو نكرد سودم * كى دشمنى تو مرا گزايد . مسعود سعد . چون دو شب همخوابه خواهد بود با خورشيد ماه * در محاق او را چه بيم از شكل نقصان داشتن . سنائى . چون دهد قاضى بدل رشوت قرار * كى شناسد ظالم از مظلوم زار . مولوى . چون رخنه فتد به بام خانه * برابر سيه نهد بهانه . امير خسرو . چون رد و قبول همه در پردهء غيب است * زنهار كسى را نكنى عيب كه عيب است . غزالى مشهدى . رجوع به : همه حمال عيب . . . ، شود . چون رشته گسست ميتوان بست * اما گر هيش در ميان هست . امير خسرو . خلاف : پيوند دوستى من از آن پاره ميكنم * تا چون گره خورد به تو نزديكتر شوم . چو نرمى كنى خصم گردد دلير . رجوع به : با بدان بد باش . . . ، شود . چون رنج تو برى كوش كه برهم تو خورى . قابوسنامه . رجوع به : بخور هرچه دارى . . . ، شود . چون روز خود نديد سكندر در آينه * بيهوده بود كردن اسكندر آينه ( . . . چون نقش وقت خويش در آينه مىنيافت * بودش چو شاخ بىثمر و بى بر آينه . ) حضرت اديب .