على اكبر دهخدا

637

امثال و حكم ( فارسى )

رجوع به : ديگران كاشتند . . . شود . چو پوليست اين مرگ كانجام كار * بر اين پول دارند يكسر گذار . اسدى . رجوع به : از مرگ خود . . . ، شود . چو پيدا شد ز پشت پرده دلدار * يقين دلاله شد معزول از كار . پورياى ولى . رجوع به : تيمم باطل است . . . ، شود . چو پيدا شود دشمنى كينه‌جوى * نهان هر زمان پرس از كار اوى چو با او نشايد نبرد آزمود * به چيز فراوانش بفريب زود . اسدى . چو پيرايه‌دان بند بر پاى مرد . * ( كنون بند فرمود بندم رواست سخن‌هاى ناسودمندم چراست * ز فرمان او هيچگونه مگرد . . . ) فردوسى . نظير : عار نايد شير را از سلسله . مولوى . چو پيروز گردى بترس از خداى * همان از كمين‌ها سپه را بپاى . اسدى . چو پيروز گردى ز تن خون مريز * كه شد دشمن بد كنش در گريز . فردوسى . رجوع به : ميتوان كشت . . . ، شود . چو پيروز گردى بترس از گزند * كه يكسان نگردد سپهر بلند . فردوسى . چو پيروز گشتى بزرگى نماى * بهر نيكئى نيكئى برفزاى . فردوسى . چو پيريت سيمين كند گوشوار * از آن پس تو جز گوش رفتن مدار « 1 » فردوسى . نظير : چو يكموى گردد ز سر بر سفيد * ببايد گسستن ز شادى اميد . فردوسى . چون مشك گيسوى تو بكافور شد بدل * زين پس مگير دامن خوبان مشك خط . ظهير فاريابى . نزيبد مرا با جوانان چميد * كه بر عارضم صبح پيرى دميد . سعدى . اگر شاه هر هفت كشور بود * چو آميزه مو شد مكدر بود . اسدى . هرآنگه كه موى سيه شد سپيد * ببودن نماند فراوان اميد . فردوسى . نسرين ز نخ صنم چكنم اكنون * كز عارضين نبشته چو نسرينم ؟ . ناصر خسرو پياميست از مرگ موى سفيد * ببودن چه دارى تو چندين اميد . فردوسى . عمدا همى نهان كند آن ماه سيم تن * موىسياه خويش ز موىسپيد من . داند كه بوى مشك ز كافور كم شود * كافور من نخواهد با مشك خويشتن . معزى . عروس‌جوان گفت با پيرشاه * كه موىسپيد است مارسياه . بدايعى بلخى . زان پيش كه دل داد جوانى داد است * اندر سر من موى سپيد افتاد است . چون روز به من نشان پيرى بنمود * آن صبح كه از شب جوانى زاد است . مجير بيلقانى . اى موىسپيد هيچ آزرمت نيست * بر من بجز از تاختن كرمت نيست

--> ( 1 ) گوش داشتن اينجا بمعنى چشم داشتن و انتظار بردن باشد .