على اكبر دهخدا

634

امثال و حكم ( فارسى )

چو برداشتى طمع از آنچت هواست * سخن گر ز كس برندارى رواست . اسدى . رجوع به : طمع آرد بمردان . . . ، شود . چو بر دل چيره گردد مهر جانان * به از دورى نباشد هيچ درمان ( . . . همه مهرى ز ناديدن بكاهد * اگر ديده نبيند دل نخواهد بسا عشقا كه ناديدن زدوده است * چنان كز اصل خود گوئى نبوده است . ) ويس و رامين . چو بر سرت سايه كند مرغ بخت * كند بر تو آسان همه كار سخت . حضرت اديب . چو بر شاه عيب است بدخواستن * ببايد به خوبى دل آراستن . فردوسى . چو برگشت اختر ز كوشش چه سود * ( بيامد بميدان و كوشش نمود . ) حضرت اديب . چو برگشت دولت ز بدبخت مرد * بكژى شود هر سوئى رهنورد . حضرت اديب . چو برگشت زنجيرها بكسلد * ( چو آمد بموئى توانى كشيد . . . ) ابن يمين . چو برگيرى از كوه و ننهى بجاى * سرانجام كوه اندر آيد ز پاى . عنصرى . رجوع به : قناعت توانگر كند . . . ، شود . چو بر ما سرآمد شهى و مهى * چه شير و چه ديگر بشاهنشهى . فردوسى . چو بر مهترى بگذرد روزگار * چه در سور ميرد چه در كارزار . فردوسى . رجوع به : از مرگ حذر كردن . . . ، شود . چو بسپردم من اندر تشنگى جان * مباد اندر جهان يك قطره باران . ويس و رامين . رجوع به : دنيا پس مرگ من . . . ، شود . چو بستر ز خاكست و بالين ز خشت * درختى چرا بايد امروز كشت كه هرچند چرخ از برش بگذرد * تنش خون خورد بار كين آورد . فردوسى چو بستى كمر بر در راه آز * شود كار گيتيت يكسر دراز . فردوسى رجوع به : طمع آرد بمردان . . . ، شود . چوب صندل بو ندارد هيزمست * ( آدميرا آدميت لازمست . . . ) چوب كج شايستگى ستونى ندارد . خواجه نظام الملك . چوبك در ميانه شكستن . شايد چوبك شكستن بعلامت قهر و پنداشتى چون خط و نشان كشيدن امروز رسمى بوده است . تمثل : من به صد تيغ از او مىنبرم او داند * در ميان من و خود چوبك اگر ميشكند . ابن يمين . چو بگرفت دامان كس بخت‌شور * كند خويشتن از پىخويش گور . حضرت اديب . رجوع به : بپاى خود بگور رفتن ، شود . چوب نرم را كرم خورد ( يا ) چوب نرم را موريانه خورد . رجوع به : ان لم تكن ذئبا . . . ، شود .