على اكبر دهخدا

635

امثال و حكم ( فارسى )

چو بود آشتى باز ما غاز جنگ * پس شير رفته مينداز سنگ . اسدى . رجوع به : از پى دشمن گريخته . . . ، شود . چوبه گشتى طبيب از خود ميازار * ( . . . چراغ از بهر تاريكى نگهدار . ) مثل معروف اين است ولى شعر سعدى به صورت ذيل است : ( . . . كه بيمارى توان بودن دگر بار ) نظير : ان المعلم و الطبيب كلاهما * لا ينصحان اذا هما لم يكرما فاصبر لدائك ان جفوت ظبيبه * و اقنع بجهلك ان حقرت معلما . چو باران رفت بارانى ميفكن * چو ميوه سير خوردى شاخ مشكن . سعدى . چو خرمن برگرفتى گاو مفروش * كه دون همت كند نعمت فراموش . سعدى . منه بر روشنائى دل بيكبار * چراغ از بهر تاريكى نگهدار . سعدى . ميفكن كول چون بهار آيدت * كه هنگام سرما به كار آيدت . نظامى . چو بهمن بزابلستان خواست شد * چپ افكند آوازه وز راست شد . سعدى . رجوع به : اگر جز تو داند . . . ، شود . چو بيدادگر شد جهاندار شاه * بگردون نتابد ببايست ماه به پستانها در شود شير خشگ * نباشد بنافه درون بوى مشگ ز ناو و ريا آشكارا شود * دل نرم چون سنگ خارا شود بدشت اندرون گرگ مردم خورد * خردمند بگريزد از بىخرد شود خايه در زير مرغان تباه * هر آنگه كه بيدادگر گشت شاه ( چنين گفت زن كاى گرانمايه شوى * مرا بيهده نيست اين گفتگوى . . . ) فردوسى . و رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، شود . چو بيدولتى تخم كوشش مكار * چو دولت بود نيست كوشش به كار . نقل از تاريخ سلاجقهء كرمان . رجوع به : اگر بهر سر مويت . . . ، شود . چو بيگنج باشى نيابى سپاه * ترا زيردستان نخوانند شاه . فردوسى . رجوع به : اى زر تو خدا نه‌اى . . . ، شود . چو بينى خورشهاى خوش گرد خويش * بينديش تلخى دارو ز پيش . اسدى . رجوع به : از گلوبنده خواجگى . . . ، شود . چو بينى زبر دست را زور دست * نه مردى بود پنجهء خود شكست . سعدى . رجوع به : پنجه با ساعد سيمين . . . ، شود . چو بينى كه لشگر ز هم پشت داد * به تنها مده جان شيرين بباد . سعدى . چو پا نبود چه يك فرسخ چه يك گام . * ( چو شد گو باش گامى تا در كام . . . ) وحشى . چوپان خائن ، گرگ است .