على اكبر دهخدا

633

امثال و حكم ( فارسى )

چو بد كردى مشو ايمن ز آفات * كه لازم شد طبيعت را مكافات . ناصر خسرو . رجوع به از مكافات عمل . . . ، شود . چوب دو سر طلاست ، ( يا ) دو سر نجس است . در پيش دو طرف دعوى ، يا دو خصم ، منفور و مكروه است . رجوع به : از اين‌جا رانده از آن‌جا مانده . . . ، شود . چوب را آب فرو مىنبرد حكمت چيست * شرم دارد ز جفا كردن پروردهء خويش . چوب را از بهشت آورده‌اند . از چوب ضرب به قصد تنبيه مراد است . رجوع به : از بند گيرد بدانديش . . . ، شود . چوب را از پهنا پرتاب كردن . با قصد عجله و شتاب در كارى عمل را قسمى بجاى آوردن كه سبب بطوء و كندى آن شود . تمثل : چون تير سخن راست كن آنگاه بگويش * بيهوده مگو چوب مپرتاب ز پهنا . ناصر خسرو . نظير : سر نارا از سر گشاد زدن . اكل از قفا كردن . شتر گلوباش . چوب را بخر و گاو ميزنند . نظير : آدميان را سخنى بس بود * گاو بود كش خله در پس بود . امير خسرو . رجوع به : العبد يضرب . . . ، شود . چوب را كه برداشتى گربهء دزد ميگريزد . رجوع به : آن را كه حساب پاك است . . . ، شود . چو بر بندگان كار گردد دراز * خداوند گيتى گشايدش باز . فردوسى . رجوع به : از پى هرگريه آخر . . . ، شود . چو بر تخمه‌اى بگذرد روزگار * نسازند با پند آموزگار . فردوسى . چو بر تسليم دل دادى گلستان مىشود آتش * بدوزخ چون شدى راضى بهشت جاودان بينى . ملا تجلى . معنى اين بيت تقريبا خلاصه‌اى از حكمت رواقيان است . چو بر تنت بنشست از ننگ شوخ * به آتش فرو شويش اى ديده شوخ . حضرت اديب . چو بر چمن شد دو برگ بوى دهد ضميران * ( مخايل سرورى بكودكى زو بتافت . . . ) مسعود سعد . چو بر خود ندارى روانشترى * مكش تيغ بر گردن ديگرى . امير خسرو دهلوى . رجوع به : ميتوان كشت زنده را . . . ، شود . چو بردارى ميان شورم « 1 » آواز * مر آواز تو را پاسخ دهد باز . ويس و رامين . رجوع به : اين جهان كو هست . . . ، و رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .

--> ( 1 ) شورم كوه است .