على اكبر دهخدا

576

امثال و حكم ( فارسى )

گل پيرهن دريدهء خون‌آلود * از دست رخ تو بر سر چوب كند . و زمانى نيز براى مطلق دادخواهى خون بر پيشانى ميماليده‌اند . مثال : نماند از گريهء بسيار در دل آنقدر خونم * كه گر خواهم برسم دادخواهان بر جبين مالم . تجلى لاهيجى . جامه مفكن بر آتش از كيكى . سنائى . نظير : بهر كيكى گليم نتوان سوخت . سنائى . جامهء نو ز دولت انبوهست . سنائى . تعبير و گزارهء خواب جامهء نو ، دولت فراوان باشد . جانا سخن از زبان ما ميگوئى . گله و شكايتى بىجا از من داريد و من خود بگله كردن از شما اولى هستم . جان بايد كه بماند مال آيدو شود . ابو الفضل بيهقى . نظير : سر باشد كلاه بسيار است . رجوع به : آدم پول پيدا مىكند ، شود . جان بسخن شد شريف چونان كز جان * زندگى الفغد و هم جمال و شرف تن . حضرت اديب . رجوع به : سخن بهتر از گوهر نامدار ، شود . جان بعزرائيل نميدهد . بسيار بخيل و ممسك است . جان بيعلم بينوا باشد . * ( . . . مرغ بىپر نه بر هوا باشد . ) سنائى . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود . جان بيعلم تن بميراند * شاخ بىبار دل بگيراند . سنائى . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود . جان بىنان بكس نداد خداى * زانكه از نان بماند جان بر جاى . سنائى . رجوع به : هر آنكس كه دندان دهد . . . ، شود . جان پدر تو سفرهء بىنان نديده‌اى . شما هنوز جوانيد و قدر مال نميدانيد . جان پذيران چه بينوا چه ببرگ * همه در كشتيند و ساحل مرگ . سنائى . نظير : سوى مرگ است خلق را آهنگ * دم زدن گام و روز و شب فرسنگ . سنائى . زادگان چون رحم بپردازند * سفر مرگ خويش را سازند . سنائى . رجوع به : از مرگ خود چاره نيست ، شود . جانت را با تن بپروردن قرين و راست‌دار * نيست عادل هركه رغبت زى يكى تنها كند . ناصر خسرو . نظير : انديشهء صحيح نباشد سقيم را . رجوع به : تنومند را از خورش . . . ، شود . جان خوش است ، يا جان شيرين خوش است . تمثل : ميازار مورى كه دانه‌كش است * كه جان دارد و جان شيرين خوش است . فردوسى . لا جرم خداوند سلطان را بر آن داشت كه لشگر فرستاد و معاذ اللّه كه ما را زهرهء آن