على اكبر دهخدا

577

امثال و حكم ( فارسى )

بود كه شمشير كشيديمى بر روى لشكر منصور ، اما چون درافتادند چون گرگ در رمه ، و زنهاريان بوديم ، قصد خانه‌ها و زن و فرزند ما كردند ، چه چاره بود از دفع كردن ، كه جان خوش است . ابو الفضل بيهقى . نظير : جان عزيز است . جان در خزانهء خدايست . تمثل : امير ابو العلا را گفت آنجا رود و خبرى بياورد . بو العلا آمد و مرد افتاده بود . چيزها كه بايست نگاه كرد و نوميد برفت و امير را گفت زندگانى خداوند دراز باد ، بو نصر رفت ، بو نصرى ديگر طلب بايد كرد . امير آوازى داد با درد و گفت چه ميگوئى ! گفت اينست كه بنده گفت در يكروز و يكساعت سه علت صعب افتاد كه از يكى از آن بنتوان جست و جان در خزانهء خدايست . ابو الفضل بيهقى . نظير : يكنفس ما داريم يكنفس او . جان در يكقالب . دو تن نهايت با يكديگر دوست و شفيق . جان دهد بنده چون دهى نانش * ( بنده را سيردار و پوشيده چون به كار تو هست كوشيده . . . * جان گرامى بود مرنجانش . ) اوحدى . رجوع به : سپاهى كه . . . ، شود . جان را بعلم پوش چو پوشيدى * تن را بششترى و بكاكوئى تيره روانت علم كند روشن * گنده تنت چو مشك بخوشبوئى . ناصر خسرو . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود . جان عزيز است . اگر در حفظ و وقايهء جان خود ميكوشد جاى ملامت نيست . نظير : جان خوش است . جان كردى مىكند . در اداء مالى كه عاقبت از دادن آن ناگزير است سختى مىكند . جان كسى را بلب آوردن . انتظارى دراز دادن . ايذاء صعب كردن . تمثل : طرب لعل تو مى را برسانيد بكام * جان شيرين بلب ساغر صهبا آورد . سلمان ساوجى . جان كند نيست بستن جان اندر انتظار * ( بسته در انتظار خلاص است جان من . . . ) مسعود سعد . نظير : الانتظار اشد من الموت * الانتظار الموت الاحمر . جان گرگان و سگان از هم جداست * متحد جانهاى مردان خداست . مولوى . رجوع به : الارواح جنود مجندة ، شود . جان نباشد كرا نباشد نان * ( جان خلقى كه نان خلق ز تست . . . ) قطران . رجوع به : تنومند را از خورش . . . ، شود . جان نكنده بتن است . بتوبيخ بكاهلان و تن‌آسانان گويند و از آن اين خواهند كه چون كار كردن از قوت بدن بكاهد كاهل ازآن‌رو از كار تن زند . جانورى كه از سركه خيزد اندر هرچه افتد بميرد . كشف المحجوب . نظير : ز راه آگه نبودم همچو گمراه * چو كرم سك ز طعم شهد ناگاه . ويس و رامين . همچو كرم سركه ناآگه ز شيرين انگبين * بيخرد چون كرم پيله جان خود سازد هدر . ناصر خسرو .