على اكبر دهخدا

1169

امثال و حكم ( فارسى )

قول مرد يكيست تا حالا گفتم آرى حالا ميگويم نه . مزاح گونه‌ايست و به كسى كه پس از گفتارى صريح نفى آن كند گويند . قول مطبوع از درون سوزناك آيد كه عود * چون همى سوزد جهان از وى معطر مىشود . سعدى . رجوع به : سخن كز دل آيد . . . ، شود . قولو الحق و لو على انفسكم . حديث . نظير : گر راست سخن‌گوئى و در بند بمانى * به زانكه دروغت دهد از بند رهائى . رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود . قول و بولش يكيست . قول و فعل آمد گواهان ضمير * زين دو بر باطل تو استدلال گير . مولوى . قول و فعل و ضمير چون شد راست * اختلافى نماند اندر خواست هرچه خواهى تو ايزد آن خواهد * دين مراد دلت بجان خواهد . اوحدى . رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود . قول و فعل تو تا نگردد راست * هرچه خواهى نمود جمله هباست . اوحدى . رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود . قوليست كه جملگى بر آنند * ( در شعر سه تن پيمبرانند . . . فردوسى و انورى و سعدى * هرچند كه لانبى بعدى . . . ) قوم و خويش گوشت هم را بخورند استخوانشانرا پيش غريبه نمياندازند . نظير : آكل لحمى و لا ادعه لآكل . قهوه قجرى . نظير : قاورد غزى . قياس بنفس كردن . نظير : نقش خود در آب ديدن . قياس كارگر از كار بردار * ( چو ديدى كار رو در كارگر آر . . . ) جامى . قياس گيرد دانش باندك از بسيار * ( ز معجزات تو يك نكته ياد خواهم كرد . . . ) مسعود . سعد سلمان . رجوع به : اندك دليل . . . ، شود . قيامترا كه ديده ؟ قيامت كردن . كاريرا بافراط بردن . هيچ ميدانى چها اى سرو قامت ميكنى * ميكشى و زنده ميسازى قيامت ميكنى . ميرزا باقر اصفهانى . لحظه بلحظه درستم غمزهء او قيامتى * مىكند وز كافرى نيست غم قيامتش . كمال خجند . يار در خوبى قيامت مىكند * حسن بر خوبان غرامت مىكند . انورى .