على اكبر دهخدا
1166
امثال و حكم ( فارسى )
قلم دليل صلاحست و تيغ رهبر جنگ . كجاست جاى هنر جز به زير تيغ و قلم * بدين دو بر شود از چه بگاه شاه و رهى . . . * تو زين دواى هنرى مرد بر كدام رهى . ) ناصر خسرو . نظير : پشت احكام قرآن بود بشمشير خداى * بهتر از تيغ سخن را نبود هيچ ظهير . بناى ملك به تيغ و قلم كنند قوى * بدين دو چيز بود ملك را شكوه و خطر . فرخى . اگر شمشير و قلم نيستى اين جهان به پا نيستى . از نصيحة الملوك غزالى . رقم رمق ميخواهد . السيف اصدق انباء من الكتب . قلم دو زبان است و كاغذ دو روى * ( . . . نباشند محرم در اين سوزيان . ) كمال اسمعيل . نظير : لا عبرة بالقرطاس . قلم رفته را چه چاره بود . گج . رجوع به : جف القلم . . . ، شود . قلم زن نگهدار و شمشير زن * ( . . . كه حلاج و درزى چه مرد و چه زن . ) سعدى . و در جاى ديگر ( . . . نه مطرب كه مردى نيايد ز زن . ) سعدى . قلم شاپور ميزد تيشه فرهاد * ( تو ساغر ميزدى با دوستان شاد . . . ) نظامى . قلم طبيب سخن است . از نصيحة الملوك غزالى . رجوع به : قلم برابر تيغ است . . . ، شود . قلم گفتا كه من شاه جهانم * قلمزن را بدولت ميرسانم . رجوع به : قلم برابر تيغ است . . . ، شود . قلمى را كه موى در سرماند * كارساز دبير نتوان يافت . خاقانى . قلندر ديده گويد . جامع التمثيل . راست مىگويم . پنهان نمىكنم . نظير : كلم و راستگو . صندوقچهء سر كسى نيستم . مرا آنگوى كانرا ديده باشى * نه آن كز ديگرى بشنيده باشى . ويس و رامين . قلندر را چه كوچ چه مقام . جامع التمثيل . رجوع به : فقرهء بعد شود . قلندر را گفتند كوچ ! پوست تخت بر دوش افكند . جامع التمثيل . قل هو الله احد با خرد و مردش كفوا احد . بمزاح به كسى كه نماز را بعجله خواند گويند و در نظاير مورد نيز استعمال كنند . قليل العلم خير من كثير العمل . حديث . قليل يدوم خير من كثير ينقطع . قلى هم در سرناش ميگفت . اين امر راز و پوشيده نيست و همه كس آن را دانند : نظير : كسى كه نميداند خواجه حافظ شيرازيست .