على اكبر دهخدا
1167
امثال و حكم ( فارسى )
قم بود و غنبيد آن هم امسال نبيد . قم تنها محصول كلم داشت آن هم امسال نيامد . قمر است و عطارد و زهره * شمس و مريخ و مشترى و زحل . قناعت توانگر كند مرد را * ( . . . خبر كن حريص جهانگرد را . ) سعدى . نظير : چنين بود تا بود اين تيرهروز * تو دل را بآز فزونى مسوز . فردوسى . چنين است گيتى پر از آز و درد * از او تا توان گرد بيشى مگرد فزونيش يك روز بگزايدت * ببودن زمانى نيفزايدت . فردوسى . چو برگيرى از كوه و ننهى بجاى * سرانجام كوه اندر آيد ز پاى . عنصرى . كسى كه عزت عزلت نيافت هيچ نيافت * كسى كه روى قناعت نديد هيچ نديد . سنائى . گدا را كند يك درم سيم سير * فريدون بملك عجم نيم سير . رودهء تنگ بيك نان جوين برگردد * نعمت روى زمين پر نكند ديدهء تنگ . سعدى . چو قانع شدى سنگ و سيمت يكيست . سعدى . عز من قنع ذل من طمع . حريص با جهانى گرسنه است و قانع بنانى سير . سعدى . چشمهء حيوان ز قناعت بجوى . خواجو . آنچه نخورى يخنى باشد . ز سر هرچه زيادت بود آن دردسر است . ابن يمين . حرص تست اينكه همه چيز ترا ناياب است * آز كم كن تو كه نرخ همه ارزان گردد . كمال اسمعيل . در قناعت كه ترا دسترس است * گر همه عزت نفس است بس است . جامى . گنج زرگر نبود كنج قناعت برجاست * آنكه آن داد بشاهان بگدايان اين داد . قناعت دوم بىنيازيست . از قابوسنامه . قناعت هركه كرد آخر غنى شد . و رجوع به : اسراف حرام است ، شود . قناعت دوم بىنيازى است . از قابوسنامه . رجوع به : فقرهء قبل شود . قناعت هركه كرد آخر غنى شد . رجوع به : قناعت توانگر . . . ، شود . قند را گر كسى نهد صد نام * ذوق آن يك بود چو زد در كام . بهاء الدين ولد . قند شيرين ليكنش مدقوق يابد ناگوار . قاآنى . قنق گرگ . آيا ميهمان بايد . اى ترك ماه چهره چه باشد اگر شبى * آئى بحجرهء من و گوئى قنق گرگ . سوزنى . قوادى به از قاضيگريست . ( و مردى بود به نشابور كه ويرا بو القاسم رازى گفتندى و اين بو القاسم كنيزك بپروردى و نزديك امير نصر آوردى و با صله بازگشتى و چند كنيزك آورده بود وقتى امير نصر بو القاسمرا دستارى داد و در اين باب عنايتنامه نبشت نشابوريان ويرا تهنيت كردند و نامه بياورده بمظالم برخواندند از پدر شنودم كه قاضى بو الهيثم پوشيده گفت و وى